capture4
۳ نظر

اگر اخبار روزیاتو را دنبال کرده باشید، امروز مطلبی منتشر شد که در آن به یکی از نامه های عاشقانه فروغ فرخزاد (شاعر و هنرمند معاصر) خطاب به ابراهیم گلستان (ملقب به شاهی، نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی) اشاره کردیم. یکی از چندین نامه منتشر نشده فروغ به گلستان که قرار است بزودی در قالب کتابی با نام “فروغ فرخزاد؛ زندگی‌نامه‌ ادبی و نامه‌های چاپ‌ نشده” منتشر شود.

 اگرچه اصل وجود این رابطه عمیق نه بر خانواده گلستان و فرخزاد پوشیده بود و نه برای عموم، اما ماهیت و جزئیات آن موضوعی بوده که همواره ذهن علاقمندان به فروغ و ابراهیم گلستان را به خود مشغول کرده است. این ابهامات با مرگ دلخراش فروغ (بر اثر انحراف خودرو از جاده) از یک سو و سکوت همیشگی ابراهیم گلستان از سوی دیگر، بیشتر و بیشتر شده است.

بنظر می رسد انتشار این نامه ها بتواند اندکی به درک حال و هوای این رابطه بویژه از زاویه دید فروغ کمک کند. رابطه ای عمیق ، عجیب و البته سرشار از غم و سرخوردگی که به گفته نزدیکان دوطرف، زندگی فروغ و گلستان را برای همیشه تحت تاثیر قرار داد.

ماهیت رابطه فروغ و گلستان چگونه بود؟

پوران فرخزاد -خواهر بزرگتر فروغ- در جایی درباره ویژگی های رابطه این دو گفته بود:

“گمانم با معرفي اخوان ثالث بود كه فروغ در “گلستان فيلم” مشغول به كار شد. يك روز فروغ با التهاب و هيجان خاصي به من گفت : با مردي آشنا شدم كه خيلي جالب است . اثر فوق العاده اي روي من گذاشته. محكم و با نفوذ است . بسيار جدي است. اصلا غير از مردهايي كه تا حال شناخته بودم . براي اولين باريست كه از كسي احساس ترس مي كنم . از او حساب مي برم . او خيلي محكم است. و اين مرد كه بعد ها شناختم كسي نبود غير از ابراهيم گلستان. وقتي گلستان در زندگي فروغ جدي شد، او هر روز آرامتر، تو دارتر و ساكت تر مي شد. بعد از اينكه ابراهيم گلستان در نزديكي استوديو گلستان خانه اي براي فروغ ساخت من كه تقريبا هر روز ناهار با فروغ بودم ديگر كمتر او را ميديدم . گلستان هر روز براي فروغ مسئله اي جدي تر و عميق تر مي شد . فروغ با همه ي قلبش عاشق گلستان شده بود و براي فروغ گويي جز گلستان هيچ چيز وجود نداشت . اين عشق فروغ را از سرگرداني ها نجات داده بود. بسيار آرام و ساكت شده بود. از دوستان قديمي اش كاملا كناره گرفت و هر وقت در تهران بود تمام ساعاتش را در استوديو گلستان  سپري مي كرد. فروغ براي تهيه فيلمها زياد به مسافرت مي رفت . يادم هست چندي قبل از فاجعه مرگش با گلستان، سفري به شمال رفتند كه در راه اتومبيلشان تصادف مي كند و گلستان زخمي شد وقتي به تهران بازگشتند فروغ با نگراني و از ته قلبش با جوش و خروش خالصانه اي گفت : ميدوني پوران اگر خدايي نكرده در اين تصادف گلستان مي مرد من حتي يك لحظه هم پس از او زندگي را تحمل نمي كردم و خودم را مي كشتم.”
378917_242

پوران فرخزاد در جایی دیگر و در تشریح بیشتر روزهای سخت خواهرش در آن دوران تصریح کرد:

” فروغ از عشق به گلستان تلخي هاي زيادي متحمل شد، او هرگز دوست نداشت جاي خانم گلستان را بگيرد ، از اين رو همراه  در مواجهه با پیشنهاد ازدواج دست رد به سينه گلستان مي زد . من خود چند بار شاهد بودم گلستان فروغ را تا در محضر براي عقد برد اما خواهرم  فروغ در لحظه هاي آخر بشدت از اين تصميم منصرف مي شد و گلستان را كه تا حد مرگ مي پرستید سخت مي رنجاند.

اگر چه خانم گلستان با آنكه بسيار با تدبير و مهربان بوده  و حضور فروغ را در زندگي همسرش كاملا پذيرفته بود اما بارها  و بار ها بشدت باعث رنجاندن فروغ گشته بود. و فروغ همواره از اين عشق  و شوريدگي سر خورده و متاسف بود . دختر گلستان در آزار و اذيت فروغ از هيچ كاري دريغ نمي كرد فروغ دختر و پسر گلستان را مي پرستيد . يك روز به من گفت : ” خواهر من آنها را مي پرستم اما اين دختر از من بشدت متنفر است ” پسر گلستان رابطه ي صميمانه اي با فروغ داشت حتي وقتي كاوه در لندن بسر مي برد نيز همواره با فروغ مكاتبه مي كرد ، ميان آنها حسن تفاهم كاملي بر خوردار بود.

%d8%a7%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%85_%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86

يك روز بخوبي به ياد دارم براي ديدن فروغ رفتم به استوديو گلستان ، گلستان آنروز ها در سفر اروپاييش بود. فروغ را بشدت ناراحت و گريان ديدم . چشمانش سرخ و ورم كرده بود . در مقابل اصرار و ناراحتي هايم گفت داشتم در کشوي گلستان به دنبال چيزي مي گشتم كه چند تا كاغذ به دست خط او ديدم. نامه هايي بود كه در سفر قبلي خطاب به زنش نوشته بود . در اين نامه ها به زنش نوشته است كه آنچه در زندگي تنها برايش مهم است تنها اوست ، مرا براي سر گرمي و تفنن مي خواهد ، كه من هرگز در زندگي اش مهم نبوده ام ، و در نامه هايش به زنش اين اطمينان را مي دهد كه : ” كه اين زن براي  من كوچكترين ارزشي ندارد . ” وجود من براي او هيچ هست هر چه هست تنها تويي كه زن من و مادر فرزندانم هستي . ) فروغ مي گفت و با شدت مي گريست . بعد گفت : به محض اينكه گلستان بر گردد براي هميشه از او جدا خواهد شد .

2254

فروغ فرخ زاد

البته وقتي گلستان برگشت نه تنها از او جدا نشد بلكه رابطه عميق تري بين آنها بوجود آمد بي شك گلستان براي نوشتن آن چيز ها دلايل قابل قبولي براي فروغ آورده بود . فروغ با گلستان ماند تا يك بار بر سر عشق گلستان و ناراحتي هاي تلخي كه اين مرد همواره برايش فراهم مي آورد دست به خودكشي بزند. يك جعبه قرص گاردنال را يك جا بلعيد ، حوالي غروب كلفتش متوجه اين مسئله مي شه و او را به بيمارستان البرز مي برند . و قتي من خودم را به بيمارستان مي رسانم فروغ بي هوش بود . پس از آن هر چه كردم او چرا قصد چنين كاري داشت ؟ هرگز يك كلمه در اين رابطه با من حرف نزد ، اما كلفتش گفت : آنروز گلستان به منزل فروغ آمده بود و بشدت با يكديگر به دعوا و مجادله پرداخته بودن و پس از آن بود كه فروغ قرص ها را خورد… “

اگرچه توضیحات پوران فرخزاد در تشریح این رابطه کاملا گویا و شفاف است، اما نوشته های کاوه گلستان درباره رابطه پدرش با فروغ نیز جای تامل دارد. کاوه که بواسطه حس سمپاتی با پدرش، توانسته بود حضور فروغ را در زندگی ابراهیم گلستان درک و هضم کند، ابتدا در توصیف فروغ می نویسد:

“ده، دوازده سالم بود كه فروغ در خانه ما رفت و آمد داشت … براي من خيلي جالب بود. فروغ، خانم جواني بود كه يك ماشين آلفارومئوي ژيگولي آبي آسماني داشت و سقفش را بر ميداشت … اين براي من تصوير يك انسان آزاد و رها بود… هر وقت فرصت مي‌كرد، من را سوار ماشين مي‌كرد و مي‌برد شميران مي‌گرداند … آن لحظاتي كه در ماشين‌اش بودم برايم لحظات تعيين كننده‌اي بود. روي من خيلي اثر مي‌گذاشت … نمي‌دانم چرا ولي احساس آزادي مي‌كردم … امواجي كه از او مي‌آمد، امواج يك آدم آزاده بود…”

91hqnr

وی در ادامه درباره شرایط روحی پدرش پس از مرگ فروغ می نویسد:

” رابطه ‌پدرم با فروغ يك رابطه باز بود. چيزي نبود كه در خانواده ما به عنوان يك رابطه مجهول و یا مخفی به آن نگاه شود. وقتي كه فروغ مرد همه چيز عوض شد … پدرم به يك حالت عجيبي گرفتار شده بود و فضاي خيلي سنگيني در خانه ما حكم فرما بود … براي من و مادرم خيلي سخت بود كه بتوانيم فشار غم پدر را تحمل كنيم … او آدمي شده بود كه نمي‌شد باهاش حرف زد، نمي‌شد باهاش ارتباط برقرار كرد … توي خانه حضور داشت ولي انگار در اين دنيا نبود … من يادم مي‌آيد از پنجره اتاقم بيرون را نگاه مي‌كردم … پايين حياط درخت هاي كاجي بود كه پدرم كاشته بود … هر دفعه كه بيرون را نگاه مي‌كردم پدرم را مي‌ديدم كه مثل آدم هاي در خواب، لاي اين كاج ها ايستاده بود و داشت آن ها را بو مي‌كرد … امواج غم دور و برش خيلي شديد بود …

ابراهیم گلستان درمیانسالی

ابراهیم گلستان درمیانسالی

اگر عشق چيزيه كه با مرگ،‌ روي آدم چنين اثري مي‌گذاره، پس اصلاً عشق به چه درد مي‌خوره؟… اشكال طبيعتاً از فروغ نبود؛ اشكال از پدرم بود كه خودش را تا اين حد به او وابسته كرده بود … جوري كه با قطع اين وابستگي، پدرم هم زندگي‌اش قطع شد … با اين كه پدرم بعد از مرگ فروغ، توليدات بسيار با ارزشي داشت، اما من ديگر به عنوان يك «انسان زنده» به او فكر نكردم … تا آن جا كه به من مربوطه، پدرم هم با مرگ فروغ مرد …”

مطالب دیگر از همین نویسنده
مشاهده بیشتر
۳ نظر

ورود

  • حمیدرضا آبان ۶, ۱۳۹۵

    این که نوشتید «ابراهیم گلستان در میانسالی» فکر کنم بهتر بود مینوشتید «ابراهیم گلستان در کهنسالی»
    مرسی از مطالب خوبتون

  • محمود آبان ۸, ۱۳۹۵

    با اين اوصاف اين اقاى شاهى خيلى باغيرت ومزخرف فروغ هم خيلى نفهم بود كه سر به سر تو گذاشته بود

  • محمدرضا دی ۱۲, ۱۳۹۵

    رابطه آزاد این عواقبو داره