۳ نظر

حتماً برای شما هم پیش آمده که در یک لحظه احساس کنید موقعیتی که در آن قرار دارید در گذشته برای شما پدید آمده و با آن آشنا هستید، در حالی که در واقعیت امر، نخستین بار است که در وضعیت مذکور قرار می گیرید؛ به چنین موقعیت و احساسی، «آشناپنداری» یا اصطلاحاً «دِژاوو» می گویند.

هنگامی که در وضعیت آشناپنداری قرار دارید، احساس می کنید می توانید وقایع پیش رو را پیش بینی کنید. معمولاً تا چند لحظه با این وضعیت همراه هستید و پس از وقوع پیشامدهای مورد انتظار، دوباره به حالت عادی و غیرقابل پیش بینی زندگی باز می گردید.

هنوز هیچ کدام از دانشمندان نتوانسته اند پدیده آشناپنداری را به درستی توجیه کنند ولی جالب است بدانید که تاکنون بیش از ۴۰ فرضیه برای توضیح آن ارائه شده است. در این بخش، ما ۱۰ مورد از جالب ترینِ این تئوری ها را برای شما گلچین کرده و به شما معرفی می کنیم. امیدواریم از خواندن این مطلب لذت ببرید.

۱۰- اختلاط حس و حافظه

1

این تئوری تلاش می کند پدیده آشناپنداری را با استفاده از جنبه های حسی انسان توجیه کند. در یک پژوهش روانشناسانه که توسط محققی به نام «گرَنت» و همکاران او انجام شد، این گونه عنوان گردید که انسان با قرارگیری در محیط های خاصی که پیش تر در مورد آنها ذهنیت داشته، حافظه خود را فعال تر می یابد.

فرضیه مذکور مُبیّن این است که محرک های محیطی در بر انگیخته شدن حافظه انسان بسیار مؤثرند. بر این اساس، مشاهده یک تصویر یا حس یک بو، ضمیر ناخودآگاه انسان را به زمانی باز می گرداند که پیش تر چنین تصویر یا بویی را تجربه کرده است.

از دیگر سو، یافته های علمی نشان می دهند، هنگامی که موقعیتی را به خاطر می آوریم، ذهن و اعصاب ما نسبت به آن وضعیت حساس تر شده و در مراحل آتی زندگی جایگاهی شاخص تر برای آن در نظر می گیرند. به موجب این فرآیند، ذهن انسان در آینده، بیش از پیش درگیر موقعیت مذکور خواهد شد.

با تمام این تفاسیر، تئوری مطرح شده در این قسمت، یک نقص بزرگ دارد. گاهاً انسان با قرارگیری در محیط های فاقد محرک حسی-حافظه ای، به فاز آشناپنداری فرو می رود؛ در این مواقع، تئوری «اختلاط حس و حافظه» هیچ توجیه و توضیحی برای شرایط پدید آمده ندارد.

۹- پردازش دوگانه

2

این تئوری نیز به مانند فرضیه مطرح شده در بالا، عملکرد غیرمتعارف حافظه را مورد توجه قرار می دهد. در اینجا، تئوری بیان می کند، حافظه انسان، گاهاً پردازش اطلاعات را در سطوح بسیار بالاتر از سطوح متعارف انجام می دهد که این امر منجر به آشناپنداری می گردد.

هنگامی که ما به شناخت و درک از یک پدیده می رسیم، مغز ما ادراکات را در بخش حافظه کوتاه مدت ذخیره می کند. اگر ادراکات مذکور در یک بازه زمانی به کَرات تکرار شوند، آن گاه مغز اطلاعات را در بخش حافظه دراز مدت ذخیره می سازد که متعاقباً، بازیابی داده ها در برهه طولانی تری از زمان میسر می گردد.

نباید فراموش کرد که اطلاعات ذخیره سازی شده در حافظه کوتاه مدت، اگر در اسرع وقت به طور مناسب کدگذاری و پردازش نشوند، به طور کامل از بین خواهند رفت (مثلاً، قیمت یک شیء که توسط ما خریداری شده، در حالت عادی تنها تا یک زمان محدود در ذهن باقی می ماند مگر این که برای به خاطرسپاری آن تلاش ویژه انجام دهیم).

اگر بخواهیم تئوری مورد بحث را جمع بندی کنیم باید بگوییم، مغز ما دائماً تلاش می کند رویدادهای جدید را کدگذاری کند تا به حافظه دراز مدت منتقل شوند (در این راه، گاه موفق می گردد و گاه ناموفق می ماند). چون فرآیند مذکور به طور همیشگی در ذهن جریان دارد، گاهاً این توهم پدید می آید که یک موقعیت جدید را پیش تر تجربه کرده ایم.

در پایان باید خاطر نشان سازیم که این تئوری نمی تواند بروز خطاهای زمانیِ ذهن در لحظات آشناپنداری را توجیه کند و از این حیث دچار اشکال است (هنگامی که یک انسان وارد فاز آشناپنداری می شود، احساس می کند وضعیت پیش رو را قبلاً تجربه کرده، اما هر چه می اندیشد، نمی تواند زمان دقیق مواجهه با این تجربه را حدس بزند).

 ۸- تئوری جهان های موازی

3

تئوری «جهان های موازی» در سالیان اخیر زیاد در معرض توجه قرار گرفته است. مطابق این تئوری، در همین لحظه کنونی که ما در حال زندگی بر روی کره زمین هستیم، نسخه ای دیگر از ما، در یک جهان دیگر، در حال تجربه موقعیت های متفاوت است. بر این اساس، برخی از نظریه پردازان، پدیده آشناپنداری را با جهان های موازی مرتبط دانسته اند.

نظریه پردازان مورد اشاره اعتقاد دارند، این که آدم احساس می کند یک موقعیت را پیش تر تجربه کرده، می تواند بدین خاطر باشد که وی با موقعیت مذکور، در جهان موازی مواجه بوده است. بر این مبنا، دو جهان موازی، گاه و بی گاه با هم تعامل و تداخل دارند! ایده ای که باور آن کمی دشوار است.

تئوری جهان های موازی جذابیت های خاص خود را دارد ولی به خاطر عدم برخورداری از پشتوانه های علمی، هیچ گاه مورد حمایت دانشمندان منطق گرا نبوده است.

۷- بازشناسی مبتنی بر آشنایی

4

هنگام شناسایی یک محرک در محیط، ما از «حافظه بازشناسی» مغز خود کمک می گیریم. فرآیند بازشناسی معمولاً به دو شکل صورت می پذیرد: ۱) احساس آشنایی؛ ۲) تجدید خاطره.

تجدید خاطره، هنگامی به وقوع می پیوندد که ما یک موقعیت را پیش تر به طور واقعی تجربه کرده ایم و حال دوباره در آن موقعیت قرار گرفته ایم (مثلاً، همسایه قدیمی خود را در یک فروشگاه می بینید و به خاطر تجربیات مشترک گذشته، او را به خاطر می آورید). در اینجا باید اشاره کنیم که عملکرد صحیح مغز در هنگام کدگذاری وقایع پیشین (در حافظه)، وقوع فرآیند تجدید خاطره را امکان پذیر می سازد.

اما فرآیند «بازشناسی بر مبنای احساس آشنایی»، کمی با تجدید خاطره متفاوت است. این فرآیند هنگامی رخ می دهد که ما یک پدیده را می بینیم و می شناسیم اما نمی دانیم در گذشته، کِی، کجا و چگونه با آن مواجه شده ایم (مثلاً، احساس می کنیم ظاهر و رفتار یک فرد در فروشگاه برای ما بسیار آشناست، اما هر چه فکر می کنیم در نمی یابیم این احساس از کجا و چگونه نَشأت یافته است).

بر مبنای اطلاعات فوق، آشناپنداری را می توان نوعی از «بازشناسی متبنی بر آشنایی» قلمداد کرد. آن چه مسلم است، در هنگام قرارگیری در وضعیت آشناپنداری، قوه بازشناسی انسان نیز شدیداً فعال می شود.

تئوری «بازشناسی مبتنی بر آشنایی» با بهره گیری از تست های روانشناسانه تأیید شده است و تردیدی در اصالت آن وجود ندارد؛ با این حال، این که ریشه پدیده آشناپنداری صرفاً در این تئوری نهفته باشد، هنوز با ابهام مواجه است.

۶- تئوری هولوگرام

5

بر مبنای «تئوری هولوگرام»، حافظه انسان ساختاری مشابه به ساختار تصاویر سه-بعدی دارد. بر این اساس، بخش های گوناگون حافظه با یکدیگر ارتباط معنادار دارند.

تئوری هولوگرام نخستین بار توسط «هِرمون اِسنو» مطرح شد. به اعتقاد او، کل ساختار حافظه را می توان بر مبنای یکی از اِلِمان های ذهنی مربوطه بازسازی کرد.

با عنایت به تئوری هولوگرام، هنگامی که یک محرک محیطی (صدا، بو و…) یادآور لحظه ای می شود که پیش تر آن را تجربه کرده اید، حافظه انسان، بر مبنای اِلمان مذکور (همان محرک محیطی)، تصویری سه-بعدی و هولوگرام مانند از تجربه پیشین در ذهن تداعی می کند.

تئوری هولوگرام برای از بین رفتن ناگهانی حس آشناپنداری نیز توجیه ارائه داده است. این تئوری ابراز می دارد، محو گردیدن حس آشناپنداری (پس از چند لحظه) ناشی از این است که بسیاری از ساختارهای هولوگرام مانند حافظه، از دسترس ضمیر خودآگاه خارج هستند و به همین خاطر، نمی توانند به صورت مداوم نمود یابند.

بر مبنای تئوری هولوگرام، هنگامی که شما یک قوطی در دست می گیرید، ممکن است احساس در دست گرفتن دسته دوچرخه برای شما تداعی شود، این مسئله بدین خاطر پدید می آید که در تصویر هولوگرامی ذهن شما، هم قوطی، و هم دسته دوچرخه، آهنی هستند. البته نباید فراموش کرد که این احساس جالب و عجیب، پس از چند لحظه، به کل از بین می رود.

۵- رویاهای پیش آگاهانه

6

در حین یک رویای پیش آگاهانه، فرد تصویری از آنچه در آینده اتفاق خواهد افتاد را در ذهن خود می بیند. بسیاری از مردم، رویاهای پیش آگاهانه را (به خصوص قبل از وقوع تراژدی های تلخ) تجربه کرده اند. نمونه بارز این تجربیات، حادثه کشتی «تایتانیک» است که عده ای از مردم مدعی شدند حادث شدن این رویداد را پیش از وقوع آن، در خواب دیده بودند. برخی از محققان، از پدیده مذکور به عنوان دلیلی محکم برای اثبات حس ششم و ضمیر ناخودآگاه بهره برده اند.

با عنایت به رویاهای پیش آگاهانه، می توان مدعی شد، این که آدم در موقعیتی قرار می گیرد و احساس می کند آن را پیش تر تجربه کرده (آشناپنداری)، بدین خاطر است که وضعیت مذکور، پیش تر در رویا برای او حادث شده است.

احتمالاً شما نیز با چنین موقعیتی آشنا هستید: «مدت ها پیش، در عالم خواب، خود را در حال رانندگی در یک جاده خاص و ناآشنا دیده اید. بعدها، در عالم واقعیت، در حال رانندگی، ناگهان از همان جاده ناشناس سر در می آورید و آن را آشنا می پندارید». این پدیده، ناشی از تجدید خاطره‌ی یک رویای پیش آگاهانه است.

از آنجایی که رویاها در ضمیر ناخودآگاه انسان شکل می گیرند، این حقیقت که شناختی درست نسبت به برخی محرک ها نداریم  ولی آنها را آشنا می پنداریم، توجیه پیدا می کند (مثال: جاده مورد اشاره در بالا).

۴- توجه غیرمتمرکز

7

بر مبنای تئوری «توجه غیرمتمرکز»، وقوع پدیده آشناپنداری نشأت یافته از بازشناسی ادراکاتی است که در ضمیر ناخودآگاه انسان شکل گرفته است. این بدان معناست که یک محرک در ضمیر ناخودآگاه یک انسان تعریف شده ولی به ضمیر خودآگاه او راه نیافته است.

تئوری توجه غیرمتمرکز توسط یک تست روانشناسی مشهور مورد آزمایش قرار گرفته است. به تعدادی دانش آموز، تصاویر مکان های مختلف نشان داده شد، سپس از آنها خواسته شد نسبت به شناسایی تصاویری که با آنها آشنا هستند اقدام کنند (منظور، شناسایی اماکنی است که قبلاً از نزدیک آنها را دیده اند). ناگفته نماند که پیش از آزمایش، تعدادی تصویر که دانش آموزان با آنها هیچ گونه آشنایی نداشتند، در یک بازه زمانی بسیار کوتاه نشان داده شده بود (از آنجایی که تصاویر به صورت سریع نمایش داده شده بودند، دانش آموزان فرصتی برای ثبت آنها در ضمیر خودآگاه خود نداشتند).

هنگامی که از دانش آموزان پرسیده شد کدام تصاویر را می شناسند، بسیاری از آنها، تصاویرِ سریع نشان داده شده را در زمره تصاویر آشنا بر شمردند، در حالی که پیش تر هرگز به آن اماکن نرفته بودند؛ این تصاویر، صرفاً در ضمیر ناخودآگاه دانش آموزان ثبت شده بودند، ولی اندکی بعد، آنها توانستند تصاویر مذکور را به عنوان تصاویر آشنا بازشناسی کنند.

بر مبنای توصیفات فوق، پدیده آشناپنداری می تواند نشأت یافته از پیام ها و ادراکاتی باشد که در ضمیر ناخودآگاه انسان ثبت شده است. با پذیرش این تئوری، فرضیه انتقال پیام ها و مفاهیم مخفی به ذهن از طریق تلویزیون، اینترنت و سایر رسانه های اجتماعی تأیید می گردد.

۳- آمیگدال

8

«آمیگدال» یا «بادامه» نام ناحیه ای کوچک در مغز است. این ناحیه در هر دو نیم کره مغز وجود دارد. محققان، نقش عمده آمیگدال را کمک به درک احساسات گوناگون می دانند (علی الخصوص احساس خشم و ترس).

هنگامی که ترس از محیط پیرامون را تجربه می کنید و نسبت به آن واکنش می دهید، فرمان واکنش شما از آمیگدال صادر می شود. مثلاً، فرض کنید از عنکبوت ها می ترسید؛ هنگامی که با یک عنکبوت مواجه می شوید، آمیگدال فرمان می دهد از آن دور شوید. البته این مسئله همیشه به نفع شما نیست.

در برخی از موقعیت های خطرناک، فرمان های آمیگدال، مغز را از اتخاذ تصمیمات منطقی باز می دارد (در روند عادی فعالیت مغز اختلال ایجاد می کند). تصور کنید، در زیر یک درخت نشسته اید که بر اثر یک اتفاق، درخت ناگهان شروع به سقوط می کند. در این هنگام، آمیگدال چنان حس ترسی را به شما القا می کند که گاهاً از انجام واکنش برای فرار از حادثه، در می مانید.

اما رابطه آمیگدال با آشناپنداری چیست؟ برخی از نظریه پردازان، آشناپنداری را حاصل اختلال در عملکرد مغز به خاطر فعالیت آمیگدال می دانند. تصور کنید وارد خانه ای می شوید که در و دیوارهای آن برای شما آشناست ولی اثاثیه اش با تصورات شما تناقض دارد. در این هنگام، آمیگدال وارد عمل شده و احساسی آمیخته به ترس را به شما القا می کند. به موجب انتقال این احساس، مغز دچار سردرگمی می شود و نمی تواند به درستی تشخیص دهد که آیا شما پیش تر در خانه مذکور بوده اید یا خیر. نهایتاً، به خاطر پیدایش تناقضات ذهنی و انفعال مغز، ناگهان به شما حس آشناپنداری دست می دهد.

۲- تناسخ روح

9

نظریه «تناسخ روح» حکایت از آن دارد که روح یک فرد، در زمان گذشته و پیش از تولد جسم حاضر، در پیکر یک انسان دیگر متجلی بوده است. علی رغم این که برخی از انسان ها مدعی شده اند جزییات زندگی پیشین خود (پیش از تولد) را تا حدود زیاد می دانند، اما ایمان آورندگان به باور تناسخ، اعتقاد دارند اکثر انسان ها، بدون هیچ گونه آگاهی از جزییات زندگی پیشین، پای به عرصه زندگی کنونی گذاشته اند.

پذیرش مطلب فوق بدان معناست که یک انسان تناسخ یافته، هیچ خاطره ای از زندگی پیشین خود به یاد ندارد. البته ایمان آورندگان به تناسخ معتقدند زندگی جدید یک انسان، آمیخته با سیگنال ها و نشانه هایی از زندگی پیشین است. این نشانه ها در سطحی خاص از ضمیر خودآگاه انسان ذخیره شده اند و نمی توانند به سطوح دیگر این ضمیر انتقال یابند (مثال این موضوع، افرادی هستند که اعمال خود در هنگام مستی را به خاطر نمی آورند. می توان این گونه استنباط کرد که سطح خاصی از ضمیرخودآگاه در حالت مستی فعال است، ولی پس از هوشیاری، دیگر قابل دسترسی نیست).

از آنجایی که آشناپنداری در سطحی غیرعادی از ضمیر خودآگاه به وقوع می پیوندد، تئوری تناسخ می تواند منشاء آن را در سیگنال های انتقال یافته از زندگی پیشین جستجو کند. بر این اساس، یک محرک محیطی می تواند با تداعی برخی از نشانه های زندگی پیشین، دسترسی موقت به سطحی خاص از ضمیر خودآگاه را میسر گرداند.

بر مبنای توصیفات فوق، تناسخ باوران اعتقاد دارند، در مواقعی که یک صدا، بو یا تصویر، تداعی کننده یک احساس آشنا می شود، این احساس، نشأت یافته از تجربیات زندگی پیشین است.

روی هم رفته باید اذعان کرد، نظریه تناسخ بیشتر از این که مبنای علمی داشته باشد، مبنای اعتقادی دارد. تناسخ باوران، بدون برخورداری از اَدِله علمی، صرفاً از روی ایمان قلبی خود به نظریه تناسخ اعتقاد دارند.

۱- «اخلال» در واقعیت

10

تئوری «اخلال» احتمالاً عجیب ترین و جالب ترین تئوری موجود در فهرست حاضر است. آشناپنداری پدیده ای لحظه ای و گذراست؛ در یک لحظه حادث می گردد و لحظاتی بعد به کلی فراموش می شود. تئوری اخلال این پدیده را رویدادی فرادرک استنباط می کند.

تئوری اخلال، آشناپنداری را حاصل یک لحظه وقفه و اخلال در روند واقعی زندگی می داند. این مسئله هنگامی جالب تر به نظر می رسد که بدانیم پیش تر، انیشتین مدعی شده بود پدیده ای به نام «زمان» وجود خارجی ندارد. او مفهوم زمان را کاملاً زاییده ذهن بشر می دانست و معتقد بود انسان زمان را برای برقراری نظم و ساختار در زندگی خود آفریده است.

اگر زمان را توهمی پایدار در نظر بگیریم، آن گاه در می یابیم، نقش آشناپنداری به مانند وقفه ای کوچک و اخلال آفرین در این توهم بی پایان است. این بار که وارد فاز آشناپنداری شدید، سعی کنید برای یک لحظه، مفهوم زمان را به طور کل فراموش کنید. اگر موفق به این کار شوید در می یابید که گذشته و حال و آینده همه یکی هستند و دیگر فرقی نمی کند آشناپنداری شما حاصل تجربیات گذشته است یا خیر.

با این فرض، ورود به فاز آشناپنداری مساوی خواهد بود با دسترسی به سطحی متعالی از ضمیر خودآگاه که در آن قادر هستید طعم چندین تجربه (در زمان های مختلف) را در آنِ واحد بچشید.

البته اعتقاد به نظریه «اخلال» می تواند دریچه های فراتصور دیگری را نیز به روی انسان بگشاید. اگر آشناپنداری را اخلال در روند واقعیت بدانیم، وقوع اتفاقات ماوراءالطبیعه را نیز می توانیم بر آمده از همین خلل ها تلقی کنیم. بر همین مبنا، عده ای از نظریه پردازان اعتقاد دارند، مشاهده بشقاب پرنده های فضایی، در حین همین خلل های وارد شده در روند واقعیت میسر گردیده است. با این وصف، پدیده آشناپنداری می تواند به منزله یک پل ارتباطی برای دسترسی به ابعاد گوناگون و ناشناخته «واقعیت» باشد.

در پایان، باید اذعان کنیم، علی رغم شگفت انگیز و جالب بودن تئوری «اخلال»، متأسفانه هیچ راهی برای اثبات آن وجود ندارد.

منبع: Listverse
مطالب مرتبط
مطالب دیگر از همین نویسنده
مشاهده بیشتر
۳ نظر

ورود

  • س خرداد ۱۴, ۱۳۹۶

    من عذرخواهی میکنم گویا در قسمتی جداگانه سورسش رو اعلام کردن که در نگاه اول ندیدم لطفا کامت رو دیلت کنید ممنون

  • کتیبه سپید خرداد ۱۴, ۱۳۹۶

    تئوری اخلال دقیقا همون کاریه که دانشمندهای این دوره و زمونه انجام میدن: پاک کردن صورت مسئله! چرا خودشون رو اذیت کنن؛ وقتی می تونن با بازی با کلمات کلا وجود فلان مشکل رو انکار کنن؟ چیه این متد که جدیدا یاد گرفتن؟

  • کتیبه سپید خرداد ۱۴, ۱۳۹۶

    مسخره ترینش همون اخلال بود. دانشمندهای قرن ۲۱ جدیدا یاد گرفتن که به جای پاسخ به سوال، کلا صورت مسئله رو پاک کنن! چرا خودشون رو اذیت کنن؛ وقتی می تونن با بازی با کلمات به ما بقبولونن که فلان مسئله اصلا وجود خارجی نداره و خودشون رو راحت کنن؟ اینم شد مثل عشق، منطق، اصول اخلاقی و خیلی چیزای دیگه که گفتن فقط ترشحات شیمیایی حاصل از مغزه! هر چیزی که براش جوابی ندارن رو به اختلالات مغزی ربط میدن.