انتشار ویدیوهایی از پزشکی قانونی کهریزک در روزهای اخیر بسیار خبرساز شده است، ویدیوهایی که جنازههای متعددی از کشته شدگان در اعتراضات را در کیسههای مخصوص جسد نشان میدهد، در حالی که خانوادهها سعی در شناسایی آنها دارند. در این ویدیو جنازههای متعددی دیده میشود که ظاهراً متعلق به اعتراضات روزهای پنجشنبه و جمعه در تهران است. روایتهای متفاوتی از عاملان قتل این افراد وجود دارد اما وجود این همه کشته شده در جریان اعتراضات را نمیتوان انکار کرد. در اینجا، روزیاتو تنها روایت سه روزنامه از این ماجرا را بازتاب میدهد.

روزنامه هممیهن مشاهدات خود از پزشک قانونی کهریزک را چنین روایت میکند:
آنکه عکس صورت بیجان عزیزش را دیده، به رسم معمول اشک میریزد و فریاد میزند و چنگ میاندازد به صورتش و آنکه هنوز عکس عزیز گمشدهاش را که چندروزی است پیدایش نیست، روی آن مانتیورهای بزرگ سالن پزشکی قانونی کهریزک ندیده و دست خالی برگشته است، در چشمهایش فقط بهت و انتظار دارد؛ چیزی میان امید و ناامیدی. این فرق مادران، پدران، برادران، خواهران، دختران و پسرانی است که برای پیدا کردن گمشدهشان به پزشکی قانونی کهریزک آمدهاند. در صبح سرد ۲۳ دیماه؛ یک روز ابری که هوای تهران خلاف معمولش، تمیز است اما آسمانش ساکت و غمگین؛ بسیار بسیار غمگین.

۲۳ دی ماه، عباس مسجدی، رئیس سازمان پزشکی قانونی اعلام کرد: «تعداد قابلتوجهی از کشتهشدگان اغتشاشات اخیر، بر اثر بریدهشدن گلو یا اصابت چاقو، از طریق شلیک اسلحه شکاری به گردن از فاصله بسیار نزدیک یا بر اثر مورد اصابت قرار گرفتن از پشتبام، از دنیا رفتهاند.» دیروز روابطعمومی سازمان بهشت زهرا هم خبر داد که هزینههای کفن و خاکسپاری هموطنان ازدسترفته در روزهای اخیر رایگان است.
ساختمان پزشکی قانونی کهریزک از جمعه صبح بود که شلوغ شد. دو هفته پس از شروع ناآرامیها در تهران و دیگر شهرها؛ تهران پنجشنبه و جمعه را آنقدر متفاوت گذراند که تا بیاید شنبه برسد، در خاموشی اینترنت، خبرهای رسمی و غیررسمی درباره آنچه در این دو شب گذشت هم از راه رسیدند. مسئولان دولتی و انتظامی از همان روز تا دیروز، سهشنبه گفتهاند که تعدادی از هموطنان، اعم از مردم عادی، ماموران و مسئولان انتظامی و قضایی، توسط «تروریستهای مسلح» شهید شدهاند.
حالا در صبح سهشنبه، ۲۳ دیماه ۱۴۰۴، در پیادهروی باریک روبهروی درهای قهوهای سوخته ساختمان پزشکی قانونی کهریزک، خانوادهها از همه شهرهای استان تهران، آمدهاند دنبال عزیزی که به هردلیل، چندروز بوده که نبوده و وقتی همه بازداشتگاهها، کلانتریها و زندانها را گشتهاند و نشانی از او پیدا نکردهاند، مقصد بعدی شده اینجا؛ جایی که باید یکی از نزدیکان با نشاندادن کارت ملیاش، برود داخل ساختمان، ساعتها سرپا بایستد و چشم بدوزد به مانیتور بزرگی که تصاویر فوتیها، یکی پس از دیگری از روی آن میگذرند؛ تصاویری بیجان در یک قاب کلوسآپ غیرمعمول. روز اول انتقال اجساد به ساختمان پزشکی قانونی، بستگان نزدیک میتوانستند خود بدنها را ببینند و از نزدیک شناساییشان کنند، اما بعد تصمیم بر این شد که فقط از روی تصاویر روی مانیتور، بشود آنها را پیدا کرد؛ آن هم «اگر بشود پیدا کرد.»
راننده تاکسی میگوید، این روزها همه دنبال آدرس کهریزک میگردند؛ این از تعداد خانوادهها، دوستان و آشنایانی که حالا پشت آن درهای قهوهایرنگ جمع شدهاند، پیداست. جمعیتی با یک زمزمه زیر لب که: «کاش بازداشت شده باشد.» اما زمزمهها تا میآید شکل و رنگ بگیرد، صدای جیغ ممتد، سکوت پیادهرو را برهممیزند.
دختری میدود بیرون و مهرشاد را صدا میکند. با برگهای در دست که رویش کد پنج رقمی تحویل جسد نوشته شده و یک کارتملی. وقتهای رسیدن خبر عزا، آدم دور و برش را میگردد تا صورت آشنایی ببیند و خبر را دست اول بدهد. دختر تکیده لاغراندام هم، حالا خبر مرگ برادرش را آورده است. برادری که از پنجشنبه که گم شده بود، فکر میکردند بازداشت شده. چند نفر به او گفته بودند، خبر دارند که بازداشت شده اما آن امید، سراب بود.
مردان و زنان دلمرده، تکیده و مبهوت، هر عزادار جدیدی را که میبینند، بیاختیار قدم به سویش برمیدارند، میروند تا دستی روی شانهاش بگذارند، آغوشی برای دلداری باز کنند، زیر شانه عزاداری را بگیرند؛ مثل زنی کوتاهقد که منتظر است شوهرش خبری از پسرش از داخل بیاورد و حالا خود، پناه زن دیگری شده که برادر جوانش را پیدا کرده و در برگه کالبدشکافی خوانده است که تیر به قلباش خورده است.
میانه روز سهشنبه، گاهی یکنفر با چشمانی سرخ از گریه از در پزشکی قانونی بیرون میآید، گاهی یکنفر نامی را صدا میزند و بیرون میآید و گاهی یکنفر بهتزده و بدون پیداکردن نشانی از گمشدهاش. آنها که گریه میکنند حتماً توانستهاند از میان تصاویری که روی مانیتور داخل پخش میشود، پیکر عزیزشان را شناسایی کنند.
جمعیت روبهروی در پزشکی قانونی از روزهای جمعه، شنبه و یکشنبه کمتر است و بین آنها، چند زن به در پزشکی قانونی خیره شدهاند؛ یکی از آنها همان زن کوتاهقدی است که چنددقیقه پیش برای دلداری زن جوان رفته بود. او، برادر، شوهر و نامزد پسرش بهدنبال پسر جوان ۲۸ سالهشان آمدهاند که از روز پنجشنبه از او بیخبرند. مادر پسر، با صورتی سرخ از دلهره، تا چنددقیقه قبل از اینکه برادرش با چشمهایی غمگین از در پزشکی قانونی کهریزک بیرون بیاید، هنوز دلیلی برای گریه پیدا نکرده بود، چون فکر میکرد «شاهداماد» ۲۸ سالهاش را آنجا پیدا نمیکند.
از بیمارستانهای یافتآباد تا دادسرای تهران و کلانتری محل، همهجا را گشته بودند و پزشکی قانونی را برای اطمینانخاطر آمده بودند. زن امیدوار بود که پسرش بازداشت شده باشد. مثل نامزد ۲۱ ساله پسرش که او هم مطمئن بوده در پزشکی قانونی پیدایش نمیکنند؛ چشم هردو به دایی پسر بود که هر چنددقیقه یکبار هراسان و ناآرام از در پزشکی قانونی بیرون میآمد و سوالی میپرسید یا دنبال شناسنامه پسر میگشت و تا آن لحظه هنوز هیچ خبری نبود.
چنددقیقه بعد از این رفتنها و برگشتنها و امیدواریها، صدای گریه زن بلند میشود و میپرسد: «چرا برادرم نگفت که او را آنجا ندیده؟» و بعد از پنج روز بالاخره گریه میکند: «پسرم شاهداماد بود، همه وسایل خانهاش را خریده بودند، عروسیاش نزدیک بود.» پنجشنبهشب مرد جوان رفته بود که یکی از زخمیها را نجات دهد و بعد نامزدش را میان شلوغیها گم کرد و دیگر از او خبری نشد: «اصلاً کاری نکرده، نه گوشی داشته و نه سابقه، من نمیدانم چرا او را گرفتهاند.» زن جوان اما حالا فهمیده کار از کار گذشته، صحبت از بازداشت نیست و میگوید نمیداند چه کسانی و چرا این بلا را سر او آوردهاند. در گردی صورتاش اشک میدواند و فریاد میزند: «علی جان».
هرچه ساعت به ظهر نزدیک میشود، تعداد ناامیدها بیشتر میشود و صدای عزا بلندتر.
برادر یکی در قرچک تیر خورده و او را امروز تحویل گرفتهاند. او ۳۰ ساله بود و کار آزاد داشت. اول او را در بیمارستان ستاری دیدند. هنوز نمرده بود که او را دیدند. در بیمارستان با هم صحبت هم کرده بودند، سرپا بود اما یک دفعه افتاد و مُرد. تیر به زیر نافاش خورده بود.
مرد دیگری منتظر است کارتملیاش را تحویل دهد تا بتواند از در باریک ساختمان ورودی، برود داخل. او برادرش را دو روز پیش شناسایی کرد اما جواز دفناش را دو روز است که صادر نمیکنند. قبرش آماده شده و مهمانها آمدهاند بهشت زهرا و منتظر جسد، بالای قبر ایستادهاند. تیر به سر او خورده بود.
مرد دیگری رفته داخل و آمده با یک ساعت در دستش. روز اول که اجازه میدادند زیپ کاورها را باز کنند و جنازهها را مستقیم شناسایی کنند، او برادرزاده ۳۹ سالهاش را پیدا کرد، ساعتش را از دستش باز کرد و گذاشت توی جیبش. اما بعد که جنازه را تحویل دادند، چون صورتش باد کرده و چندان قابل شناسایی نبود، بقیه برادرها شک کردند و او را برگرداندند.
حالا رفتهاند داخل و باز هم عکسش را بین عکسها پیدا نکردهاند. آمدهاند شاید بتوانند مجوزی بگیرند و همان جنازه قبلی را در سالنهای تطهیر بهشت زهرا دوباره نگاه کنند. شاید اینبار مطمئن شوند که گمشدهشان واقعاً پیدا شده. برادرزاده او در اسلامشهر تیر خورد، جمعه شب. او هم نمیداند چه کسی یا چه کسانی او را هدف قرار دادند.
زن دیگری میآید بیرون و به برادرش میگوید که صورتی مشابه صورت برادرش را توانسته شناسایی کند اما چون سر و صورتش خونی است، نمیتواند مطمئن بگوید اوست یا نه. کدی را روی تکهکاغذی پاره نوشته و آن را میدهد به برادرش تا ببرند بهشت زهرا و بتوانند او را از نزدیک ببینند. آنها یکبار دیگر هم او را شناسایی کرده بودند و تا خاکسپاری هم برده بودند اما آنجا خالکوبی روی دستش را ندیدند. این شد که جنازه برگشت.
حالا زن میگوید عکسی که امروز روی آن مانیتور بزرگ بدقواره دیده، از نیمرخ و خیلی شبیه «محمد» بوده اما چون بینیاش کمی رو به بالا بوده، کمی شک کرده و به مسئولان پزشکی قانونی گفته، اجازه دهند بتوانند در بهشت زهرا او را ببینند تا بشود از روی خالکوبیاش مطمئن شد. زن به بقیه هم توصیه میکند اگر کسی علامتی دارد، باید یک مرد را بفرستند غسالخانه تا شناساییاش کند. او میگوید، مادر بیش از چهار روز است داد میزند و میگوید یوسف گمشدهام کجاست. او را جمعهشب به بیمارستان شهدای پاکدشت مامازن بردهاند. آنشب با پسر خودش در خیابان بوده. ۳۸ سالش بود.
مرد دیگری بهدنبال راهی برای رفتن داخل پزشکی قانونی میگردد، بهدنبال نوجوان ۱۵ سالهای که خانوادهای در پی او نیست و از پنجشنبه ۱۹ دیماه، در یافتآباد گم شده است. یکی از دوستانش دیده بوده که آن پسر تیر خورده و روی زمین افتاده و گفته؛ «دیدم که روی زمین افتاد، اما ترسیدم بروم و او را بردارم». ولی چندنفر دیگراز هممحلیهایشان گفته بودند که او را سالم دیدهاند که به سمتی رفته اما برنگشته است. پسر نوجوان را در بیمارستانهای یافتآباد هم پیدا نکردهاند.
مرد میانسال حتی همسایه خانواده او هم نیست و مادرش به معلم ریاضیاش سپرده که او را پیدا کند؛ چون پدر پسر نوجوان معتاد است و خواهرش هم در شهری دیگر زندگی میکند. معلم ریاضی آن پسر نوجوان هم از دوستاش ـ همین مرد میانسال ـ خواسته که در دادسرا، بیمارستان و پزشکی قانونی بهدنبال نشانی از او بگردد.
پسر در بازار، شاگرد یک مغازه بوده است. مرد میانسال برای پیداکردن پسری که تا آنروز حتی یکبار هم او را ندیده بود، به بهشتزهرا هم رفته و عکس جوانها را روی دست پدرها و مادرها دیده بود، اما پسر نوجوان آنجا هم نبود. مرد شنیده بود: «آنهایی که کسی به دنبالشان نیامدهاند را برای خاکسپاری به بهشتزهرا فرستادهاند.» هنوز مشخص نیست اگر آن پسر مرده است، تیر دقیقاً به کجای بدناش خورده.
ساعت از ۱۲ ظهر که میگذرد، جمعیت رفتهرفته کم میشود. دوستان، آشنایان و خانوادهها اما هنوز کنار هم و نزدیک در ورودی ایستادهاند، روی بنر دم در پزشکی قانونی همهچیز بهترتیب نوشته شده است؛ «ورود به پزشکی قانونی برای شناسایی فقط برای خانواده درجهیک و با کارتشناسایی فرد متوفی امکانپذیر است» و بعضی از همراهان خانوادهها شنیدهاند که تحویل اجساد از بیمارستان به پزشکی قانونی و باقی مراحل آن، رایگان است و کسی پولی از خانوادهها نمیگیرد؛ هرچند گاهی در میان جمعیت روایتی خلاف آن هم شنیده میشود.
بههرحال دو روز پیش بابک سلحشور، معاون پزشکی و آزمایشگاهی سازمان پزشکی قانونی کشور دریافت هرگونه وجه از مردم برای معاینه مصدومان و متوفیان حوادث اخیر را رد کرد و گفت که پزشکی قانونی بهصورت کاملاً رایگان این افراد را معاینه میکند و هیچگونه وجهی از آنها گرفته نمیشود.
قتل با سلاح شکاری یا چاقو
اجساد اگر پیگیری و شناسایی شوند، انجام کارهای اداری برای تحویل جسد به بهشت زهرا یک تا دو ساعت زمان میبرد و مقصد بعدی خانوادهها، سالن تطهیر بهشت زهراست. اگر خانوادهها آن کدی که بیمارستان به آنها داده را در اختیار داشته باشند، کارها سریعتر پیش میرود. طبق بررسیهای «هممیهن»، تحویل پیکر جانباختگان اعتراضات روزهای اخیر، از روز جمعه آغاز شده، بهشت زهرا روزهای جمعه و شنبه بسیار شلوغتر از روزهای بعد از آن بوده و در میان کشتهشدگان، زنان هم بودهاند.
ساعت یک بعدازظهر سهشنبه، در میان پیکرهایی که به خانوادهها تحویل داده میشود، فوتیهای عادی هم هستند و بعضی غرفهداران نزدیک سالنهای تطهیر مجتمع عروجیان بهشت زهرا میگویند، این روزها پیکر جانباختگان عادی فعلاً کمتر از کشتهشدگان اعتراضات به خاک سپرده میشود و در سردخانه میمانند. کسانی که از صبح آمدهاند، جمعیت بیشتری را دیدهاند که عکسهای نوجوانان در آن زیاد بوده است.
روبهروی سالن تطهیر بهشت زهرا، شلوغ است و درست مثل روزهای قبل، عکسهایی از صورتهایی جوان و تابلوی اسمها بین جمعیت بالا رفته و جمعیت عزادار منتظر خروج پیکرها ماندهاند؛ پیکرهای علی، محمد، داوود و پیکرهای زیادی با اسمهای مردانه. با یک چشم چرخاندن، میبینی که روبهروی سالن تطهیر مردانه، از زنانه شلوغتر است. سالن انتظار از جمعیت پر است و پیکرها کمکم و بعد از ساعتها انتظار، بالاخره بهسمت قطعهها منتقل میشوند.
روند تحویل و دفن تا ساعت ۱۴ بیشتر ادامه ندارد. در سالن انتظار، جوانی برای خاکسپاری یکی از همسایههایش آمده که دیروز شناسایی شده و در کیانشهر کشتهشده است: «سرش را بریده بودند؛ درست مثل آنچه از داعشیها شنیده بودیم؛ او دو فرزند داشت.» صدایش بین همهمه بسیار جمعیت گم میشود، هرازگاهی صدای گریههایی بلند میشود که صاحباش، نام کسی را صدا میزند، این یعنی یکپیکر تحویل داده شده و خانواده و دوستانش روبهروی در سالن تطهیر کمکم جمع میشوند.
همسر «علی» و دو فرزندش هم منتظرند تا پیکرش را تحویل بگیرند، رد خونآلود بیقراریهای پنجروز گذشته روی صورت زن باقی مانده است. فقط هم او نیست؛ زنهای با صورتهای چنگکشیده و خونآلود زیادند. از روز پنجشنبه که علی در دولتآباد شهرری جانش را از دست داد، چند روزی طول کشید تا بالاخره در کهریزک شناسایی شد. خانواده از شهرری تا حسنآباد قم را بهدنبال نشانی از او بودند و بالاخره امروز به خاک سپرده میشود.
بخشی از آن جمعیت از ساعت هفتصبح منتظر تشییع جنازهها ماندهاند؛ مثل دوستان مرد جوان دیگری که از باقرشهر آمدهاند تا او را به خاک بسپارند و از صبح منتظر ماندهاند؛ دوستی که تنها ۳۵ سال داشت و «فقط عابر پیاده بود» و جلوی چشم آنها کشته شده بود. آنها میگویند خانوادهاش سهروز به پزشکی قانونی رفتوآمد میکردند تا بالاخره شناسایی و تحویل پیکر او تمام شد. آنها دوست دیگری را هم روز قبل به خاک سپرده بودند که او هم فقط ۱۸ سال داشت و همان روز جاناش را از دست داده بود.
در میان قابهای عکس، تصویر محمد ۲۷ ساله هم پیداست. نیمتنه محمد با سوییشرت بنفش و کلاه کپ برعکس، در میانه عکس میدرخشد، درحالیکه کمی دورتر، پشتسرش درختان سبز جنگلهای شمال پیداست. تصویری کاملاً متفاوت از خاک سرد و قهوهای بهشت زهرا. محمد پنجشنبهشب در میدان هروی کشته شد. حالا خاله و عمهاش گریه میکنند و میگویند، محمد مادر نداشته و مادرش مرده است. خالهاش قربان عکس محمد میرود و میگوید: «بالاخره پیدا شدی خالهجان.» محمد اگر یکهفته دیگر زنده میماند، قرار بود داماد بشود.
نزدیک بعدازظهر، انبوه جیغها هنوز میرود به آسمان. صدای قرآن از بلندگوها میآید و به صدای جیغزنها میپیچد. جنوب تهران، در بعدازظهر سهشنبه ۲۳ دیماه، مثل مرکز، شمال، شرق و غرباش یکروز غمگین را میگذراند؛ یکروز بسیار بسیار غمگین.
روزنامه شرق نیز به قلم نیلوفر حامدی در این باره نوشته است:
جمعیت، در حاشیه خیابان ایستادهاند. برخی تکیهداده به دیوار منتظر خبری هستند. برخی دیگر با حالتی عصبی راه میروند و سیگار میکشند. چند نفری روی یک نیمکت پیادهرو یا ایستگاه اتوبوس نشستهاند و چند نفر هم مدام با موبایلهایشان گفتوگوهایی پرتنش دارند. یکی، دونفری روی زمین چمباتمه زده، مات و مبهوت به روبهرو ماندهاند. صفی نامتمرکز و پراکنده هم مقابل درگاه کوچک ورودی دیده میشود. گاهی سری میکشند داخل و از مسئولی که در اتاقک نشسته سوالی میپرسند. اغلب ناامید و برافروخته از همان نقطه برمیگردند. هر چند دقیقه یک بار درِ بزرگ دیگری باز میشود. مردی یا زنی یا چند نفری از اهالی یک خانواده با شانههای افتاده و زانوهای لرزان از آن بیرون میآیند. برخی شوکهشده، با صورتی یخزده فقط قدم برمیدارند. برخی دیگر اما شیون سر میدهند؛ آرام قدم برمیدارند و به آغوش یکی از دیگر بستگانشان پناه میبرند و آنجا زار میزنند. ورودی پزشکی قانونی کهریزک، ۱۶ روز پس از آغاز اعتراضات حالا به نقطه تلخ خود رسیده است؛ سردخانه و بهشت زهرا.
فقط پاسخ خانواده درجهیک را میدهند
«فقط بستگان درجهیک خانم. اگه دوستش هستی نمیتوانم اطلاعاتی بهت بدم»؛ این را مردی ماسکزده میگوید که در آستانه درِ شیشهای پزشکی قانونی برِ جاده قدیم قم ایستاده و مشخص نیست چه مسئولیتی دارد، اما اولین و آخرین نفری است که به سیل افرادی که در جستوجوی عزیزانشان هستند، پاسخ میدهد. دختر جوانی که میگوید از پنجشنبه گذشته خبری از همکلاسی دانشگاهش ندارد، پس از پرسوجو از همه بیمارستانها و دادسراها و زندانها، حالا به کهریزک آمده است: «پنجشنبه هفته پیش آخرین بار با دوستم حرف زدم. قرار بود از خوابگاه وسیلههایش را بردارد و بعد از آن به خانه ما بیاید، اما از آن آخرین تماس تا به این لحظه هیچ خبری از او نداریم. همه جا را گشتهایم؛ بیمارستانها، درمانگاهها، دادسراها، زندانها و هر جایی را که فکرش بکنید اسمش را دادهایم، اما خبری نداشتند».
اما حالا در مقابل کهریزک هم کاری از دستشان برنمیآید؛ چرا که اینجا تنها پاسخ بستگان درجهیک را میدهند: «کسی پاسخ ما را نمیدهد. اسمش را دادیم و گفتیم حداقل بگویید اینجا هست یا نه. اما میگویند فقط باید از اعضای درجهیک خانواده باشید، مدرک شناسایی بدهید و در آن صورت میتوانیم پاسخ شما را بدهیم. اما دوست ما کسی را اینجا ندارد. یک دانشجوی ساده ۲۳ساله بود که از همه دنیا تنها یک مادر بیمار و پیر در اردبیل دارد».
روی بنری که روی درِ بزرگ ورودی پزشکی قانونی کهریزک نصب شده، بر همین موضوع تاکید شده است؛ بنری که ۱۰ نکته را یادآور شده است. توضیحات روی بنر با «عرض تسلیت» آغاز شده و آمده است: «برای تحویل جسد، فقط بستگان درجه اول (پدر، مادر، برادر، خواهر، همسر و فرزند)». در نکته هشتم هم اطلاعاتی درباره هزینهها داده شده است: «پس از اتمام کار، هزینه حسابداری دریافت میشود و سپس برای شناسایی متوفی مقابل در پذیرش منتظر بمانند». اما بنا به گفته افراد حاضر در آنجا، گویا این روزها پولی دریافت نمیکنند. زنی که بهتازگی جسد برادرش را تحویل گرفته و منتظر کارهای بهشت زهراست، این را میگوید و ادامه میدهد: «انگار روزهای اول پول میگرفتند، اما الان انگار اینقدر شلوغ شده که فقط میخواهند کارها انجام شود. از ما هم پولی نگرفتند».
زنگ زدند و گفتند برگردید
یَله داده به دیوار و دود سنگینی از سیگار را وارد ریهاش میکند: «هزار بار امیدوار شدیم که زنده باشد، ولی آخرش هم دم سردخانه ایستادهایم تا جنازهاش را تحویل بگیریم. برادر ۲۶ساله همسرم رفته بود داروخانه خرید کند، اما تیر خورد و کشته شد. چند روز همه جا را گشتیم. دو روز پیش هم اینجا آمده بودیم، اما وقتی نامش در فهرست کشتهشدهها نبود، برگشتیم. راستش خوشحال و امیدوار هم شدیم که برگشتیم. بااینحال، دیروز زنگ زدند و خودشان گفتند که حتما فهرست را خوب نگشتهاید، دوباره بیایید».
همسرش که خواهر همان جوان است، در سالن کهریزک بود تا چهره برادرش را تشخیص دهد و کارهای تحویل جسد را پیش ببرد: «سنی نداشت. همه زندگی خانواده بود. پسر خوبی بود و میدانم که از این به بعد همسرم زندگی نخواهد داشت. دردانه خانه بود. عزای بزرگی است و نمیدانم از پس چنین مصیبتی برمیآییم یا نه».
درخواست کارشناسی اسلحه دادیم
از دیگر موارد مهم نوشتهشده روی بنر اطلاعرسانی کهریزک باید به موارد هفتم و دهم اشاره کرد. در مورد هفتم این بنر با موضوع «کارشناسی اسلحه» نوشته شده است: «در صورت درخواست قاضی پرونده بر تشخیص هویت یا کارشناسی اسلحه باید منتظر تیم از آگاهی باشند و زمان مشخصی ندارد».
در مورد دهم نیز با موضوع «علت فوت» توضیح داده شده است: «جواب علت فوت و ارسال گزارش معاینه جسد فقط با دستور محترم قضائی (دادسرا) از طریق سیستم سمپ امکانپذیر است». مردی که دو روز پیش جسد برادرش را تحویل گرفته است، با اشاره به درخواست بررسی علت فوت و همچنین کارشناسی اسلحه میگوید: «ما درخواست دادهایم اطلاعات دقیق داده و علت فوت شناسایی شود. چندین نامه درخواستی مختلف هم به مراجع مختلف قضائی ارسال کردهایم و منتظر نتیجهایم. بااینحال، طوری که امروز جوابمان را دادهاند، به نظر نمیرسد به این زودیها به نتیجهای برسیم».
روزنامه اعتماد در مطلبی با عنوان «در «کهریزک» چه خبر است؟ | کشتهشدگانی با کدهای آبی» در این باره نوشته است:
«بچهام رو باید با دستای خودم بفرستم زیر خاک. بچه نازنینم رو باید با دستای خودم بفرستم زیر خاک.» فریاد این مادر، ظهر روز دوشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۴، در گوش تمام خانوادههایی که جلوی ساختمان پزشکی قانونی کهریزک منتظر شناسایی اجساد عزیزانشان بودند، پیچید. دیر یا زود، آنها همچنین ضجهای میزدند وقتی جوانانشان را لابهلای ان همه چهره بیجان پیدا میکردند و کد آبی رنگ ۵ رقمی ثبت جسد را کف دست یا روی مچشان مینوشتند تا در بهشتزهرا، کد را نشان بدهند و جسد را برای دفن تحویل بگیرند.
این، درد مشترک بود و شد. سه هفته قبل، ۷ دی ماه، روزی که چند کاسب فریاد اعتراض به گرانی سر دادند هیچ نمیدانستند که دامن این اعتراض چنین خونین خواهد شد. مردمی هم که با کسبه همراه شده بودند چنین نمیخواستند. ملت هنوز نمیداند برای آنهایی که پشت نقاب اعتراض و همراهی با مردم، مامور انتظامی و امنیتی را آتش زدند و سر بریدند و حالا دهها جنازه سوراخ شده و بدون سر در سردخانههای امنیتی به جا مانده، چه اسمی انتخاب کنند. قساوت از هر طرف باهر لقب، تحت پوشش هر عنوان جنایت است علیه بشریت. فرقی نمیکند قربانی این جنایت مامور با اسلحه قانونی باشد یا مردمی که خونشان پای ادعاهای وارداتی تلف میشود. به دلیل مسائل امنیتی هنوز هیچ کس نمیداند و شاید هرگز هم نداند که در این سه هفته و به خصوص در شامگاه پنجشنبه، جمعه و شنبه چند نفر از مردم عادی و ماموران امنیتی به دست افرادی که نقاب اعتراض بر صورت داشتند، کشته شدند، اما انشای این کشتار بیتردید به قلم هموطن ایرانی نوشته نشد…
از صبح شنبه ۲۰ دی، انتقال اجساد استان تهران به پزشکی قانونی کهریزک شروع شد. هر خانوادهای که یکی از عزیزانش را در شامگاه پنجشنبه و جمعه و شنبه شهرستانهای تهران گم کرده بود، باید با یک کپی کارت ملی مفقودی به پزشکی قانونی کهریزک میآمد و در ساختمان اصلی، روبهروی مانیتور غولپیکری میایستاد تا یک به یک چهره کشته شدهها از جلوی چشمش رد شود تا از میان تصویر نوجوانان و جوانانی که کشتهشدند، بتواند بشناسد که کدام، عزیز دل خودش بوده است. صبح دوشنبه و در دومین روز انتقال اجساد جانباختگان حوادث خیابانی استان تهران، جلوی درهای سیاهرنگ ساختمان پزشکی قانونی کهریزک، جمع زیادی از خانوادههای درجه اول مفقودیها که همگی در شامگاه پنجشنبه، جمعه و شنبه ناپدید شده بودند، منتظر بودند که نوبتشان برسد و بعد از پر کردن فرمهای مشخص، به سالن تشخیص هویت بروند. شناسایی اجساد فقط توسط خانوادههای درجه اول مفقودی (مادر، پدر، همسر، فرزند، خواهر و برادر) ممکن بود مگر در موارد استثنایی که مفقودی، هیچ وابسته نزدیکی در تهران نداشت مثل یکی از جانباختگان که با رفیقش در قرچک همخانه بود و حالا هم این رفیق جوان آمده بود که جسد صمیمیترین دوستش را از پزشکی قانونی تحویل بگیرد. رفیق جوان میگفت که پسر ۲۸ ساله، شامگاه جمعه کشته شده بود. رفیقش میگفت راننده ماشینی که آن طرف کوچه، پشت فرمان ماشینش پناه گرفته بود و شاهد این صحنه بود، یک ساعت بعد آمد و زنگهای ساختمان را یک به یک زد که خبر بدهد یک نفر اینجا مرده است. عموی یکی از جانباختهها هم همین وضع را داشت؛ عمویی که برادرزاده ۱۶ سالهاش را به تهران اورده بود و پسرک، هم در خانه عمو زندگی میکرد و هم در مغازه عمو کار میکرد و عمو، این تنها برادرزاده را از بچههای خودش هم بیشتر دوست داشت. جمعه شب، پسرک از خانه بیرون رفت و این در خانه نبودن، وقتی از ۱۰ دقیقه و نیم ساعت طولانیتر شد و به دو ساعت رسید، عموی هراسان، صبح شنبه، ۵ بیمارستان دولتی را زیر پا گذاشت تا آخر در همان پنجمی، گفتند که جسدی با این مشخصات ظاهری، به پزشکی قانونی کهریزک منتقل شده و برای شناسایی و مراحل قانونی باید برود آنجا.
«وقتی کاورش رو باز کردم، تمام صورتش پر از خون بود. خون رو از روی چشماش پاک کردم. با یک دستمال صورتش رو تمیز کردم. شد همون برادرزاده شیرینتر از جانم.»
محل ورود و خروج مراجعان پزشکی قانونی کهریزک، از هم جداست. روی در سیاه رنگ خروجی، یک شکاف باریک هست. از این شکاف میشود داخل محوطه و حیاط بزرگ جلوی ساختمان اصلی را دید. دیروز، هر دو یا سه دقیقه، یک آمبولانس جلوی ساختمان میایستاد تا اجسادی را تحویل بدهد یا تحویل بگیرد. ساختمان، یک پل اتصال به سمت دیگری از محوطه هم دارد که دیروز روی این پل هم چند آمبولانس برای تحویل جسد ایستاده بود. خانوادههای درجه اول، از همان محوطه اصلی باید به ساختمانی بروند که مانیتورهای نمایش تصاویر اجساد دارد و مردی که برای همراهی خواهرش آمده بود و جسد خواهرزاده ۲۴ سالهاش بین کشته شدههای شامگاه پنجشنبه بود، میگفت که تا روز یکشنبه، خبری از مانیتور نبود و شوهرخواهرش برای شناسایی جسد بچهاش به سالن بزرگی رفته بود که ردیف به ردیف، کاور اجساد را کف زمین گذاشته بودند و یک به یک کاورها را باز کرده بود تا جسد بچهاش را پیدا کند. مرد سالمندی هم که برای تحویل گرفتن جسد برادرش آمده بود، میگفت که ظهر شنبه، تعداد زیادی کاور جسد را باز کرده تا بالاخره توانسته جسد برادرش را پیدا کند و همزمان، در گوشی تلفنش، تصاویری از همان محوطهای که جسدها، کاور به کاور، کف زمین، کنار هم قرار گرفتهاند را نشانم داد. خودش هم در این تصاویر دیده میشد در حالی که گوشی تلفنش را به دست فرد دیگری سپرده بود که از این لحظه فیلمبرداری کند؛ به آرامی زیپ کاور سیاهرنگ را باز میکند، دو سمت کاور را کنار میزند، چهره مایل به کبود مردی جوان از زیر کاور پیدا میشود.
از همین شکاف در سیاه رنگ خروجی، میشد پیش خبر را به چشم دید. هر نفری که از ساختمان اصلی بیرون میآمد، اگر هنوز قامت برافراشته داشت، یا جسد عزیزانش بین تصاویر جانباختهها نبود و حالا باید در محوطه بهشتزهرا دنبال اجساد مجهولالهویه میدوید، یا اینکه عزیزانش زنده بودند و فقط بازداشت شده بودند که این احتمال آخر، اصلا مسیر پیگیری را تغییر میداد و در چشم آن همه زن و مرد منتظر پشت درهای سیاهرنگ پزشکی قانونی کهریزک، همانها که منتظر بودند نوبتشان برسد تا بروند و تصاویر آن مانیتور معروف را ورق بزنند، همین دلخوشی با بیرنگترین احتمال دو دو میزد که «کاش بازداشت شده باشن…»
رنگ لباسها و خطوط چهرهها، مرزی مشخص بین سردرگمی، اطمینان و سوگ رسم کرده است؛ مردمی که سرتاپا سیاهپوشند و چشمهایشان از گریستنهای بیکران ظرف دو روز گذشته خبر میدهد، جسدشان را شناسایی کردهاند و حالا باید منتظر انتقال جسد به بهشتزهرا باشند. آنهایی که رنگهای تیره به تن دارند، سرگردان بین امید و ناامیدی، منتظر ورود به سالن شناسایی اجسادند. اما همه برای آنها که رنگ روشن به تن دارند، نگرانند. اینها، یا عزیزانشان از مرگ جستهاند که به محض خروج از ساختمان پزشکی قانونی، به سرعت به سمت ماشینهایشان میروند که از این غمانگیزترین محوطه این شهر دور شوند، یا آنکه اشکریزان، مبهوت و با دستهایی که رو به آسمان گرفتهاند، روی آسفالت پیادهرو قدم برمیدارند، چون ابرهای امیدشان را صاعقهای شوم دریده است و از حالا باید رخت عزا به تن کنند…
مردمی که برای شناسایی و تحویل اجساد عزیزانشان آمدهاند، تنها نیستند و هر کدام، حداقل دو یا سه نفر همراه دارند؛ همراهی که گاهی رفیق است و گاهی خویشاوند. هر چه سن و سال کشته شدهها کمتر است، تعداد همراهان بیشتر است و بهخصوص، اگر جانباختهها، پسران جوان بودهاند، حتما چند نفر از دوستانشان هم، خانواده جانباختهها را همراهی کردهاند. دوستانی که فقط اشک میریزند و حوصله به یاد آوردن جای خالی رفیقشان را ندارند. همراهی، انگار رنج از دست دادن را تا چند وقت کمرنگ میکند. انگار همین بود دلیل آن دستهای مهربانی که بر شانه مادرها و پدرها مینشست وقتی با قدمهای خمیده و کمرهای تا خورده، از درهای سیاهرنگ پزشکی قانونی بیرون میآمدند و آن آغوش زنان غریبه غمگینی که برای مادران فرزند از دست داده مبهوت گشوده شد و آن بازوان مردان غریبهای که عصا شد برای قدمهای سست پدران جوان از دست داده تا بعد از رخ به رخ شدن با چشمهای تا ابد فروخفته بچههایشان، از پا نیفتند. مادری که ظهر دیروز بعد از سه ساعت تماشای تصاویر جانباختهها، جسد پسر ۳۰ سالهاش را شناسایی کرد، وقتی از ساختمان پزشکی قانونی بیرون آمد و روی نیمکت فلزی جلوی ساختمان نشست و با جیغهای جنونآمیزی که اشک از چشم همه جاری کرده بود، غریبهها را دعوت میکرد که عکس پسرش را از گوشی تلفنش ببینند و بیینند که پسرش چه زیبا و خوشهیکل بود و تازه اول جوانیاش بود، رو به آسمان فریاد کشید: «ای خدا، هیچ مادری رو با بچهاش امتحان نکن!»
دیروز، پسری آمده بود جسد پدرش را تحویل بگیرد و میگفت پدرش تعمیرکار سیستمهای گرمایشی بوده و شامگاه پنجشنبه، کشته شده است. پسر دیگری برای شناسایی جسد مادر ۷۰ سالهاش آمده بود؛ مادر ۷۰ سالهای که به عادت ۵۰ سالهاش، شامگاه جمعه برای خرید نان تازه از خانه بیرون رفت و معلوم نبود که چطور کشته شد. مادری آمده بود برای شناسایی جسد دخترش؛ دختری که مدل مزونهای لباس و مربی ورزش بود. مادربزرگ این دختر، روی نیمکتهای فلزی جلوی ساختمان پزشکی قانونی نشسته بود و حتی توان اشک ریختن هم نداشت. عکس نوهاش را نشانم داد. نوهای که قول داده بود چند روز آخر اسفند برود خانه مادربزرگ و خانهتکانی عید برایش انجام بدهد. خالهای آمده بود برای همراهی خواهرش؛ خواهری که رفت جسد پسر ۱۳ سالهاش را شناسایی کند. خواهرزاده ۱۳ سالهای که «خاله جان، جان خاله» از زبانش نمیافتاد و دلیل عشق خاله به این خواهرزاده همین بود.
«بچه خواهر من کشته شد. این بچه ۱۳ سالش بود. نه معترض بود، نه اغتشاش کرد. از سیاست هم هیچ چیزی نمیدونست. من هم نمیدونم. فقط میدونم که دیگه خواهرزاده ندارم و دیگه کسی نیست که بهم بگه خاله جان جان خاله.»
پدری که جسد بچه ۲۰ سالهاش را بین تصاویر مانیتور شناسایی کرده بود، وقتی از در سیاهرنگ خروجی بیرون آمد، چنان میلرزید که مردهای غریبه، دستش را گرفتند و تا نیمکت فلزی بردند و آنجا که نشست، آرام آرام روی پاهایش میکوبید و برای آنکه صدای گریهاش را خفه کند دستش را مقابل دهانش میگرفت و اشکها، ریز ریز از چشمش فرو میافتاد…
رویداد ۲۴ نیز در مطلبی به ماجرای پزشکی قانونی کهریزک پرداخته که عیناً در ادامه خواهد آمد:
کهریزک حالا مقصد نهایی است. آخرالزمان شناسایی پیکرها در بین تل کاورهای مخصوص اجساد. خانوادههایی که از ساعتها انتظار در خیابان مقابل پزشکی قانونی میگویند. خانوادههایی که اتوماتیک دو دسته شده؛ یک گروه به سالن سردخانه برای شناسایی اجساد میروند و گروه دیگر در خیابان منتظر این لحظه تلخاند؛ در انتظار پوششی که کنار میرود و چهره عزیز از دست رفته شان پیدا میشود.
شاید اگر دوربین صداوسیما به کهریزک نمیرفت و گزارش تلویزیونی از تجمع پیکر کشتهشدگان روزهای اخیر پخش نمیشد، در فضای فعلی رسانهای باب نگارش از محشری که در کهریزک به پا شده هم باز نمیشد، اما حالا رسانهها به سراغ کهریزک و روزهای تلخ و بی تکرارش رفتهاند.
دوربین صداوسیما در بین کاور اجساد که از ظرفیت سالنهای سرد پزشکی قانونی سرریز شده و در حیاط کهریزک کنار هم چیده شده بودند دور زد. تصویر صدا و سیما از وانتی که اجساد را به سمت بهشت زهرا «بار می زد» نشان داد دیگر ماشین نعشکش هم جواب نمیدهد. خانواده ها گیج و سردرگم عوامل نفوذی را لعنت می کردند که عزیزشان را کشته بود. مردی بالای سر یک جسد مویه میکرد و میگفت جوانش انقلابی بوده است.
این برچسبها اما با کاور جنازه کنار میرود و آنچه باقی میماند عزیزی است که رفته و خانوادهای که تا ابد داغ یک اتفاق شوم دامنش را گرفته است. خانوادههایی که در سالنهای سرد و حیاط ساختمان پزشکی قانونی چندین کاور را کنار زدند تا صورت زیبای جوانشان را برای آخرین بار ببینند، تا ابد بین این برچسبها سردرگم خواهند ماند. خانوادههایی که باید باقی زندگی را با تصویر آخرالزمان این روزهای کشور سپری کنند.
بیمارستان تیرخوردگان را بستری نمیکرد
رویداد۲۴ صبح شنبه را با تماسهای غم انگیز آغاز کرد. هنوز دوربین صدا و سیما به میان جنازه ها نرفته بود؛ چند شهروند در تماس با تحریریه ماجرای کهریزک را روایت کردند. یکی از آنها پسرعمه و دختر پسرعمهاش را از دست داده. دختردایی متوفی روایت می کند که پسرعمه و دختر نوجوانش در یکی از خیابان های فرعی منطقه کهریزک، در نزدیکی منزلشان هدف گلوله قرار گرفته اند. پدر در همان لحظه فوت کرده و دختر نوجوان با مصدومیت شدید از ناحیه دست به بیمارستان منتقل شده است.
خانواده متوفی می گوید بیمارستان ۷ تیر کهریزک در زمان مراجعه اعلام کرده که «از بستری کردن افراد تیرخورده معذور است»؛ «میگفتند ما از پذیرش مراجعه کنندگانی که جزء اغتشاشگران هستند معذوریم. دختربچه را پذیرش نمیکردند. این بچه در کجای اعتراضات نقش داشته که بیمارستان از درمان او خودداری میکرد؟» خانواده می گویند در نهایت یکی از اقوامشان که در بسیج منطقه مسئولیت داشته، با این ادعا که این دختر خودش است، موفق شده کارهای پذیرش و بستری دختر نوجوان را انجام دهد.
ساعتهای طولانی انتظار؛ در میان اجساد دنبال عزیزمان میگشتیم
یکی دیگر از اعضای خانواده، مشاهداتش را از پزشکی قانونی کهریزک روایت کرده است؛ «صبح روز بعد به کهریزک رفتیم. گفتند یکی از از اعضای خانواده میتواند به سالنها برود و باید خودش کاورها را باز کند و کشتهاش را پیدا کند. صبح تا ظهر بین اجساد میگشتیم. کاورها را باز میکردیم و صورتها را نگاه میکردیم تا عزیزمان را پیدا کنیم».
بر اساس گفتههای این خانواده تجمع اجساد بالا بوده و زمان صرف شده برای پیدا کردن طولانی؛ «از صبح گشتیم تا ظهر بالاخره پیکر را پیدا کردیم. تا ساعت ۶ و ۷ عصر آنجا بودیم تا کارهای اداری انجام شود. غروب گفتند کامیون یخچالدار برای انتقال اجساد نداریم و باید تا فردا صبر کنید. اصرار کردیم و صبر کردیم تا در نهایت کامیون دیگری آمد و تعدادی پیکر شماره گذاری شده را برای انتقال سوار کردند. فردای آن روز هم پیکرها را با کامیون به بهشت زهرا فرستادند. آنجا هم شماره اجساد گم شده بود و پیدا کردن پیکر دوباره معطلی زیادی داشت. در نهایت ساعت ۳ بعداز ظهر پیکر را پیدا کرده و دفن کردیم».
عضو دیگر این خانواده نیز درباره نحوه درگذشت عزیزشان به رویداد۲۴ میگوید: بر اساس گزارش پزشکی قانونی، تیر از پشت متوفی خارج شده بود. ظاهرا او در یک خیابان فرعی ایستاده بوده و یک نفر از بالا پشت بام به او شلیک کرده است. این را از نحوه خروج تیر از بدنش تشخیص داده بودند.»
برخلاف بیانیه روز گذشته پزشکی قانونی، این خانواده میگوید برای تحویل پیکر کشته شدهشان از آنها پول درخواست شده است: «گفتند باید برای تحویل پیکر ۱۰۰ میلیون واریز کنید». آنها میگویند پرونده عزیزشان هنوز بسته نشده است. شب گذشته پزشکی قانونی در بیانیهای اعلام کرد که هیچ مبلغی از مردم دریافت نمیکند و کلیه خدمات معاینه افراد و اجساد رایگان انجام میشود.
نمی دانم چند کاور را باز کردیم
خانواده دیگری میگوید که برادر همسرش را در رخدادهای اخیر از دست داده است. خواهر روایت میکند که تا یک روز و نیم بعد از کشته شدن برادرش، نمیدانستند بازداشت شده یا کشته. بی خبر بودیم. در نهایت کسی گفته که تیر خوردنش را دیده و او به بیمارستانی در حوالی هفت حوض منتقل شده است: «به بیمارستان که رفتیم مطلع شدیم او را از دست دادهایم. گفتند برای تحویل پیکر به کهریزک بروید».
بر اساس گفتههای او حدود دو ساعت در سالن پزشکی قانونی در کهریزک کاور جسد باز کرده تا توانسته عزیزش را پیدا کند: «نمی دانم چندتا کاور باز کردم و جسد دیدم. دیگر توان جستوجو نداشتم. خوابش را هم نمیدیدم که برای پیدا کردن خانوادهام چنین کابوسی را از سر بگذرانم».





طناب دار گرده، آسیاب به نوبت.
حالا صبر کنید تا اینترنت وصل بشه تا ابد که نمیتونن قطع کنن اون موقع ببینین چه فیلمها و کلیپهای از این حکومت …بیرون بیاد
اون موقع تازه به ابعاد واقعی این ..پی میبرین
شنیده ها حکایت از ….بالای ۱۰ هزار نفر داره تا ۲۰ هزار نفر هم گفته شده
وقتی در میدان جنگ فردی مخالف خود را بکشید، یک نفر از کسانی که باید کشته شوند کم میشود.
وقتی در خیابان فردی مخالف خود را بکشید، یک خانواده به کسانی که باید کشته شوند اضافه میشود
به ت… .تروریست های مسلح هم زجر میکشن پس چه خوب ،همین تروریست ها به بچه ۳ساله تیراندازی کردن از پشت تو کرمانشاه،یه محله پنهان شده بودند مردمو میزدن که همشونو کشتن .شما میگید کار حکومته،چرا نیرو خودی باید محاصره شون کنه و همشونو بکشه؟
در جواب ااااااااا
۳ سال پیش هم تروریست ها به کیان شلیک کردن یا رفیق های حکومتیت!؟
تروریست ها حمیدرضا رو کشتن یا رفیق های حکومتیت!؟
تروریست ها مهسا امینی رو به بهونه بیحجابی کشتن یا رفیق های حکومتیت!؟
تروریست ها تو پوشش ماشینهای شرکت میهن نیرو جابجا میکردن یا رفیق های حکومتیت!؟
بازم بگم احمق!؟؟؟
این پایان ماجرا نیست. نمیشه مردم رو تو خیابون سلاخی کرد و خیلی راحت گفت کار تروریست بوده! هر وضعیتی یا هر داستانی که باشه، مسئول و پاسخگو حکومت هست.
رژیم کودک کش صهیونیستی روی این کشته سازی ها خیلی حساب باز کرده…
رژیم بزرگسال کش ….هم روی سلاخی مردم ایران خیلی حساب باز کرده ولی کور خونده
فرد مسلح باید توسط نیروی انتظامی سرجاش نشونده بشه. هرکی هم رفته پیش افراد مسلح و در مسیر تیر بوده مشکله خودشه.
زمانی که اعراب به ایران حمله کردن، مردم بخاطر ظلم حاکمیت و فاصله طبقاتی زیاد بین مردم و حاکمان، درب ها رو باز میگذاشتن که اعراب راحت وارد بشن چون از حاکمیت مرکزی نفرت داشتن. حاکم امروز ایران درس نگرفته از تاریخ.
زمانی که اعراب به ایران حمله کردن، مردم بخاطر ظلم حاکمیت و فاصله طبقاتی زیاد بین مردم و حاکمان، درب ها رو باز میگذاشتن که اعراب راحت وارد بشن چون از حاکمیت مرکزی نفرت داشتن. حاکم امروز ایران درس نگرفته از تاریخ..
حروم لقمه فقط تو که میگی طرف تو مسیر گلوله بود به ما ربطی نداره
زمین بدجوری گرده
یه جوری میزنه از پس یقه ات بزنه بیرون
بشین و تماشا کن
اگه همش کار تروریستاس پس چرا همین تروریستا نمیان توی راهپیمایی حزب اللهیا کارشونو انجام بدن؟ یعنی بلد نیستن چفیه بندازن و مرگ بر اسرائیل بگن و همرنگ اونا بشن؟ خودتونو گول نزنید و به همه معترضا و مردمی که توسط مامورها کشته شدن نگید تروریست. به امید آزادی ایران از دست حکومتی که از ترس پخش اخبار و تصاویر مردم اینترنت رو قطع کرده. تو غزه و سوریه و لبنان هم جنگ شد ولی خبرنگارای دنیا میرفتن به راحتی اطلاعات جمع میکردن و اخبار در گردش بود. ببین چه فاجعهای به بار اومده که از ترس رسانه رو یک طرفه کردن.