بدون نظر

اخطار: از آن جایی که این مطلب قصد دارد به صحبت در مورد اتفاقات اپیزود پایانی فصل هفتم سریال «بازی تاج و تخت» بپردازد لذا به کسانی که هنوز این اپیزود را ندیده اند توصیه می کنیم که از خواندن این مطلب خودداری نمایند.

بعد از یک اپیزود نسبتاً ناامید کننده و بی سابقه در هفته ی گذشته، این هفته شاهد اپیزود پایانی فصل هفتم سریال «بازی تاج و تخت» بودیم که نسبت به اپیزود پیشین راضی کننده تر بود و بار دیگر ما را با حال و هوای دوست داشتنی اپیزودها و فصل های قبلی سریال آشنا کرد. اپیزود هفتم و نهایی فصل هفتم با عنوان «اژدها و گرگ» (The Dragon and the Wolf) هر آن چه که از یک اپیزود پایانی انتظار می رفت و تماشاگران مشتاق آن بودند را در خود داشت: از مرگ های شوکه کننده گرفته تا شاخ به شاخ شدن تیریون و سرسی و رازهایی که برملا شد.

در این اپیزود افراد و شخصیت های برجسته ی سریال در کینگز لندینگ حضور یافته بودند تا شاهد آزاد شدن یکی از مردگان زنده شده از یک قفس باشند. در نهایت شاهد همکاری و مشارکت فرزندان استارک بودیم تا انتقام خون پدرشان را بگیرند. در ادامه می خواهیم به تمام اتفاقات بزرگی که در این اپیزود رخ داد بپردازیم.

مهم ترین اتفاق این اپیزود این بود که تقریباً تمام شخصیت های اصلی داستان در کینگز لندینگ حضور یافته بودند تا یک مرده زنده شده را به تماشا بنشینند و از واقعی بودن خطر پادشاه شب آگاه شوند. جبهه ی جان اسنو و دینریس  تارگرین نیز با هدف متقاعد کردن سرسی برای یک آتش بس موقت و همکاری با هم علیه ارتش پادشاه شب علی رغم میل باطنی به کینگز لندینگ قدم گذاشتند. وقتی که سرسی در فاصله ی چند سانتیمتری از مرده متحرک قرار گرفت می شد ترس و وحشت را در چشمان و صورت او و همچنین تمامی کسانی که برای اولین بار با چنین واقعیتی روبرو شده بودند دید. تنها کسی که از این موضوع شگفت زده نشد استاد کایبرن بود که موضوع برایش بی اهمیت جلوه می کرد. جان اسنو در ادامه می گوید که در هر صورت و هر اتفاقی که بیفتد وی به دینریس وفادار خواهد ماند که ممکن است این موضوع باعث شک و تردید سرسی در همراهی با کمپین وستروس علیه پادشاه شب شود.

در بخش دیگری از اپیزود، برین اهل تارث از دیدن سگ شکارچی آن هم زنده و سلامت شوکه می شود زیرا آخرین باری که این دو با هم برخورد کردند برین به خیال خود این مرد شرور را کشته بود. آن ها در علاقه به آریا استارک مشترک هستند و برین نیز به سگ شکاری اطلاع می دهد که آریا اکنون در وینترفل در امان است و می تواند به خوبی از خود محافظت کند.

همچنین سگ شکاری به محض ورود به دراگون پیت به سراغ برادرش، ماونتن (کوهستان) می رود و بعد از زل زدن به چشم های زامبی و غیرطبیعی برادر منفورش می گوید:” حالا حتی از من هم زشت تری. آن ها با تو چه کرده اند؟ تو می دانی که چه کسی به دنبال تو خواهد آمد”.

صحنه ی ملاقات تیریون و سرسی نیز تکان دهنده و بدون شک یکی از بهترین و تاثیرگذارترین صحنه های تمامی سریال به شمار می آید و تیریون بار دیگر ثابت کرد که در مقام دست راست شاهان و ملکه ها بسیار موفق عمل می کند. وی در تلاش برای درست کردن حرف های ناامید کننده ی جان اسنو، به طور مخفیانه و خصوصی با سرسی ملاقات می کند هر چند می داند که ممکن است این حماقت به قیمت جانش تمام شود. او حتی از سرسی درخواست می کند که به ماونتن دستور دهد او را بکشد اما سرسی از این کار خودداری می کند. او ناراحتی خود را از مرگ خواهرزاده هایش، میرسلا و تومن ابراز می کند و می گوید که آن ها را دوست داشته است.

حتی به خاطر مرگ پدرشان، تایوین نیز از خواهرش خونخوارش عذرخواهی می کند. وی همچنین در می یابد که ترس سرسی به دلیل باردار بودن است. سرسی دستش را در مقابل چشمان تیریون روی شکم خود می کشد و تیریون به سرعت متوجه ماجرا می شود. بعد از صحبت های این دو، سرسی اعلام می کند برای مبارزه با مردگان به آن ها کمک کرده و بزودی تمامی نیروهایش را به وینترفل می فرستد.

چه کسی فکر می کرد که ثیون گریجوی و ماونتن اشتراکاتی با هم دارند؟! قبل از این که ثیون صورت مردی از خاندان آیرون بورن که از کمک به او برای بازپس گرفتن خواهرش از یورون سرباز می زند را خرد کند در اتاقی در دراگون استون با جان اسنو ملاقات می کند. وی در این ملاقات اعلام می کند که راه آن ها از هم جدا شده و او باید برای نجات خواهرش از کمپین جان اسنو جدا شود. جان اسنو نیز به نحوی او را به خاطر خیانتش به خاندان استارک می بخشد و می گوید: ” تو یک گریجوی و یک استارک هستی”.

نویسندگان سریال موفق شدند تماشاگران و لیتل فینگر را متقاعد سازند که خواهران استارک در دام توطئه ی لیتل فینگر افتاده اند و به شدت با هم اختلاف دارند. سانسا به کمک لیتل فینگر شرایطی را فراهم می آورد که آریا را به خاطر «ظلم» هایش در حق سانسا محاکمه کنند. اما تمام این ماجرا چیزی جز یک نقشه ی ماهرانه از طرف سانسا، آریا و برن برای کشتن لیتل فینگر به خاطر تمامی دسیسه ها و جنایاتش که به بروز تراژدی های زیادی در میان خاندان استارک منتهی شد نیست. سانسا نقش لیتل فینگر را در قتل جان اسنو و لیسا آرین (خاله ی آن ها) را برملا می کند و برن نیز با کمک از استعداد خود در زمینه ی دیدن اتفاقات گذشته،خیانت او به ند و کاتلین استارک را افشا می نماید. در نهایت آریا با خنجر خود لیتل فینگر گلوی او را می برد و سراسر جهان از دیدن این صحنه به وجد می آیند.

اتفاق مهم دیگر داستان این بود که در نهایت جیمی که می فهمد سرسی به همه دروغ گفته است تصمیم به ترک او می گیرد. سرسی می بیند که جیمی برای سفر خود و برخی از لنیسترها به شمال نقشه می کشد و از او می پرسد که قصدش چیست و او در جواب می گوید که برای مقابله با هزاران مرده متحرک نقشه می کشد. اما سرسی می گوید که وی به تیریون، جان اسنو و دینریس دروغ گفته و قصد نداشته و ندارد که در مقابله با پادشاه شب و ارتش مردگان او به آن ها کمکی بکند. او می گوید که آیرون بنک را در کنار خود دارد و از طریق یورون نیز سربازان زبده ای را در اسوس اجیر کرده است. با این وجود جیمی می داند که سرسی به اشتباه فکر می کند که سربازان اجیر شده در برابر اژدهایان و زامبی ها از او محافظت خواهند کرد. به نظر می رسد که جیمی تحت تاثیر سخنان برین اهل تارث قرار گرفته که وفاداری او را بی ارزش می داند. بدین ترتیب جیمی متقاعد می شود که خواهرش را ترک کند و آخرین بار او را سوار بر اسب و تنها می بینیم که در باران دور می شود.

سمیول تارلی نیز موفق می شود خود را به وینترفل برساند و خبرهای مهمی را به برن برساند. در همین زمان مشخص می شود که روابط شنیع دیگری به جز رابطه ی سرسی و لنیستر وجود داشته است. برن به سمیول می گوید که او کلاغ سه چشم بوده و سمیول نیز می گوید که معنای این موضوع را درک نمی کند. برن در ادامه به صورت مختصر کلاغ سه چشم بودن را برای وی توضیح می دهد و به او می گوید که باید به جان اسنو که در راه بازگشت به وینترفل است خبر داده شود که وی در واقع حرامزاده ی خانواده ی استارک نبوده و پسر ریگر تارگرین و لیانا استارک است. اما سمیول نکته ی مهمی که گیلی در آخرین ساعات حضورشان در  خاطرات های سپتون کشف کرده بود را با وی در میان می گذارد و بلافاصله برن نیز با قدرت خود مراسم ازدواج این دو را می بیند.

بدین ترتیب جان وارث قانونی آیرون ثرون محسوب می شود. در ادامه می بینیم که رابطه ای عاشقانه و البته نامشروع بین جان اسنو و دینریس شکل می گیرد در حالی که هیچ کدام از نسبت خانوادگی همدیگر اطلاعی ندارند.

در نهایت شاهد صحنه ای که مدت ها منتطر آن بودیم هستیم و سانسا و آریا به تفاوت هایشان اذعان کرده و در می یابند که مکمل همدیگر هستند و با همین مشارکت توانسته اند لیتل فینگر را از سر راه بردارند. آریا به سانسا می گوید:” تو قوی ترین انسانی هستی که می شناسم”. سپس سانسا گفته های پدرش را در حالی که به بیرون از وینترفل خیره شده بازگو می کند:” وقتی که برف ها  ببارند و بادهای سفید وزیدن بگیرد، گرگ های تنها خواهند مرد اما گله زنده خواهند ماند”. این نقل قول به خوبی نشان می دهد که تنها مشارکت استارک ها، در کنار هم ماندن آن ها و ترکیب استعدادها و مهارت های منحصر به فردشان باعث شده آن ها بتوانند مردی که مسئول از هم پاشیدن خاندان آن ها بود را به سزای اعمالش برسانند.

در آخر داستان می بینیم که پادشاه شب همراه با اژدهای زامبی خود به ایست واچ می رسد و با استفاده از شعله های آبی قسمتی از دیوار را از بین می برد. بعد از هفت فصل پیشروی کند و تأمل برانگیز،پادشاه شب و ارتش مردگان او بالاخره به دیوار می رسند. برن با استفاده از کلاغ های خود شاهد این ماجرا می شود. ارتش مردگان به ایست واچ حمله می کنند. ویسریون زامبی نیز از راه می رسد و در حالی که پادشاه شب روی پشت او سوار شده با یک شعله ی آبی ایست واچ را از بین می برد. به نظر می رسد که تورموند غول کش و بریک دونداریون با رساندن خود به بخشی از دیوار که خراب نشده خود را نجات می دهند اما سرنوشت آن ها در ادامه در هاله ای از ابهام قرار دارد.

کیش تور
منبع: businessinsider
مطالب مرتبط
مطالب دیگر از همین نویسنده
مشاهده بیشتر
بدون نظر

ورود