۴ نظر

همه کمابیش با دوران جنگ سرد آشنایی داشته و ما نیز در این رسانه بارها به داستان هایی که در این دوره ی تاریک رخ داده اشاره کرده ایم. یکی از برجسته ترین و مهم ترین موضوعات در این دوره بحث جاسوسی های گسترده ی دو کشور رقیب و متخاصم یعنی اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده بوده است که از هر ابزاری برای بدست آوردن اطلاعات در مورد برنامه های سری نظامی و سیاسی رقیب خود استفاده می کردند. از آنجایی که این دو کشور و سیستم های اطلاعاتی و امنیتی شان و بخصوص شوروی و سرویس امنیتی مخوف آن، کا گ ب، در زمینه ی استخدام جاسوس در داخل کشور دیگری ید طولایی داشتند، همواره داستان هایی باورنکردنی در مورد این جاسوس ها، روش های جاسوسی و لوازم خاص آن ها به بیرون درز می کرد و هر از چند گاهی یکی از طرفین ادعا می کرد که جاسوس طرف مقابل را دستگیر کرده است.

اگر چه باید گفت سیستم امنیتی شوروی در زمینه ی استخدام جاسوس حتی در میان افراد بلندمرتبه دولت های غربی موفق تر عمل کرد اما دستکم در یک مورد سازمان سیا این عقب ماندگی خود را جبران نمود و با کمی خوش شانسی توانست یکی از بزرگ ترین جاسوسان تاریخ جنگ سرد را به استخدام درآورد که دسترسی زیادی به سری ترین اسناد نظامی اتحاد جماهیر شوروی داشت و جالب تر این که خود درخواست همکاری با سیا را کرده بود. این فرد کسی نبود جز آدولف تولکاچف که به دلایل شخصی و تنفری که از سیستم حکومتی شوروی سابق پیدا کرده بود تصمیم گرفت با کمک به آمریکا و جاسوسی برای این کشور از دولت متبوعش انتقام بگیرد، دولتی که خود در آن به عنوان یک محقق ارشد سیستم های راداری و رادیویی نظامی فعالیت داشت. برای آگاه شدن از پیشینه ی این فرد، انگیزه ها و اقدامات جاسوسی او، داستان مهیج و باورنکردنی که در ادامه ی متن آمده از دست ندهید. در ضمن قسمت دوم این مطلب را نیز می توانید از طریق این لینک مشاهده نمایید.

خانواده و دوستانش او را «ادیک» می نامیدند، مردی با چشم هایی به رنگ خاکستری، پیشانی پهن و ابروهای قهوه ای پرپشت و بینی که در قسمت اتصال به صورت به دلیل یک حادثه در حین بازی هاکی در زمان کودکی کمی کج شده بود. با قدی در حدود ۱۷۰ سانتیمتر، آدولف تولکاچف برای دوستان و اطرافیانش انسانی ساده و قابل اطمینان به نظر می رسید. او چنان کم حرف و محتاط بود که حتی به پسرش نیز در مورد محل کار و شغلش چیزی نمی گفت اما در واقع او در یک آزمایشگاه نظامی ارتش اتحاد جماهیر شوروی کار می کرد و در زمینه ی رادارهای نظامی هوایی تخصص داشت. برخلاف ظاهر آرام و ساده اش، اما ذهن تولکاچف آرام نبود. برگی از تاریخ سیاه اتحاد جماهیر شوروی کابوس وی شده بود و او می خواست که انتقام بگیرد.

این خشم و حس انتقام جویی او را به موفق ترین و باارزش ترین مامور سیا که در طول دوران جنگ سرد به درون سیستم نظامی شوروی نفوذ کرده بود تبدیل کرد. مدارک و طرح هایی که او در اوایل دهه ی ۱۹۸۰ به سازمان سیا رساند رازهای فعالیت ها و پیشرفت های راداری شوروی را فاش کرده و برنامه های آینده ی آن ها برای ساخت سلاح های پیشرفته را در اختیار آمریکایی ها قرار داد. کمک های جاسوسی او ایالات متحده را در شرایطی قرار داد که بتوانند در مصاف های هوایی حاکم بلامنازع اسمان ها باشد و ضعف های سیستم های دفاع هوایی اتحاد جماهیر شوروی را به اثبات رساند- این که موشک های کروز و بمب افکن های ایالات متحده می توانستند بدون شناسایی شدن توسط رادارهای شوروی به پرواز درآیند.

در صنعت هوایی نیز مانند دیگر حوزه های تکنولوژی، اتحاد جماهیر شوروی سعی داشت خود را به غرب رساند. در اوایل دهه ی ۱۹۷۰، رادارهای هوایی شوروی نمی توانستند اشیاً در حال حرکت نزدیک به زمین را شناسایی کنند، بدین ترتیب در شناسایی موشک های کروز و بمب افکن هایی که نزدیک به سطح حرکت می کردند شکست می خوردند. این ضعف به یک چالش طراحی برای تولکاچف و مهندسانی که در این آزمایشگاه نظامی با او کار می کردند تبدیل شده بود. آن ها به شدت تحت فشار بودند که راداری بسازند که بتواند در اصطلاح «از بالا به پایین نگاه کند» و اشیاء متحرکی که نزدیک سطح زمین حرکت می کردند را شناسایی نماید.

ارتش ایالات متحده قصد داشت با استفاده ازبمب افکن هایی که در ارتفاع بسیار پایین حرکت می کردند و در صورت بروز جنگ وارد خاک شوروی شده و بدون متوجه شدن سیستم های راداری ضربه ی سختی به این دشمن دیرینه وارد کند. تولکاچف در دهه ی ۱۹۵۰ به موسسه ی تحقیقات علمی مهندسی-رادیویی موسوم به «فازوترون» (Phazotron) شده بود که در زمینه ی تحقیق و توسعه ی سیستم های راداری نظامی پیوست که حوزه ی فعالیت های آن از سیستم های دیدبانی ساده به سیستم های هدایت تسلیحات نظامی و سیستم های پیچیده هوانوردی گسترش پیدا کرده بود. این تنها مکانی بود که وی در تمام طول عمرش در آن مشغول به فعالیت تحقیقاتی دولتی می شد.

در سال ۱۹۸۱ تولکاچف ۵۴ سال سن داشت و به دلیل این اختلال فشار خون می خواست بیشتر مراقب سلامتی خود باشد. به ندرت الکل می نوشید و به گفته ی خودش معمولا قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار می شد مخصوصاً در فصل طولانی و سرد زمستان. وی به صورت یک روز در میان ساعت ۵ صبح از خواب بیدار می شد و در صورتی که هوا خیلی سرد نبود یا باران نمی بارید برای دویدن صبحگاهی بیرون می رفت. در یکی از نامه هایش برای سازمان سیا وی خود را مردی سحرخیز عنوان کرد و چنین گفت:” احتمالاً می دانید که افراد گاهی دو شخصیت متفاوت دارند: «چکاوک ها» و «بوف ها». دسته ی اول برای بیدار شدن در صبح مشکلی ندارند اما با فرا رسیدن غروب احساس خواب آلودگی می کنند. دسته ی دوم کاملاً برعکس هستند. من از دسته ی «چکاوک ها» هستم و همسر و پسرم از دسته ی «بوف ها».

تولکاچف در یک آپارتمان راحت در ساختمانی که ساکنانش همگی از نخبه های هوایی و موشکی شوروی سابق بودند زندگی می کرد. از همسایه های او می توان به والنتین گلوشکو، طراح اصلی موتورهای راکتی شوروی و واسیلی میشین که تلاش نافرجامی برای ساخت و پرتاب راکت ها به ماه داشت اشاره کرد. اما تولکاچف با کسی ارتباط چندانی نداشت. به گفته ی خودش زمانی با همکارانش در آزمایشگاه قاطی شده بود اما حالا دیگر «شاید به دلیل بالا رفتن سن، تمامی صحبت های دوستانه برایم خسته کننده شده و عملاً چنین فعالیت هایی را متوقف کرده ام». بالای در آشپزخانه ی تولکاچف فضای تنگی قرار داشت که وی چادر مسافرتی، کیسه خواب ها و وسایل تفریحی اش و همچنین تجهیزات جاسوسی که سازمان سیا به او داده بود را در آن جا نگهداری می کرد.

آپارتمان محل زندگی تولکاچف

همسرش ناتاشا، که کمی کوتاه تر از ادیک بود نیز چالاکی و بلندی قد لازم برای دستیابی به این وسایل را نداشت و پسرش، اولِگ، نیز دلیلی برای این کار نمی دید. ادیک و ناتاشا در محله ای محصور در یک مجتمع صنعتی-نظامی،  پر از وزارت خانه، موسسه، کارخانه و محوطه های تست تسلیحات کار و زندگی می کردند. تولکاچف بالاترین اجازه ی دسترسی را به مناطق سری داشت. رفتارهای آن ها در انظار عمومی به شدت تحت کنترل بود و آن ها نیز یاد گرفته بودند که با پیروی از قوانین و کلیشه های سختگیرانه دولتی و حکومتی به زندگی ادامه دهند. روزها را با قوانین سخت حکومتی زندگی کرده و شب ها در خلوتشان زندگی کاملاً متفاوتی داشتند.

افکار آن ها را زندگی سخت دوران کودکی ناتاشا مکدر کرده بود زیرا او در دوران کودکی و به دلیل سیاست های پاکسازی جوزف استالین پدر و مادرش را از دست داده و این موضوع همواره این خانواده را آزار می داد، موضوعی که در نهایت تولکاچف را به دنیای جاسوسی سوق داد. بعد از یک سری دادگاه های نمایشی در مسکو که در سال ۱۹۳۶ آغاز شد، سیاست پاکسازی ابتدا شخصیت های برجسته ی حزب کمونیست را به کام مرگ کشید و در تابستان و پاییز سال ۱۹۳۷، تمام شهروندان اتحاد جماهیر شوروی با موج های مکرر اتهام زنی، دستگیری و اعدام مواجه شدند.

یکی از بزرگ ترین سیستم های تصفیه عملیات موسوم به «کولاک» (kulak) بود که با غصب زمین های کشاورزان موفق در طول اجرای برنامه ی فاجعه بار همگانی سازی و اشتراک سازی کشاورزی استالین همراه شد و در نهایت بیش از ۱٫۸ میلیون نفر از این کشاورزان نگون بخت به کمپ های کار اجباری در سیبری فرستاده شدند. وقتی که دوره ی استاندارد ۸ ساله ی زندانی شدن این افراد به روزهای آخر خود نزدیک می شد، استالین متوجه شد که با بازگشت این  افراد به خانه هایشان با موجی از دلخوری و کینه از جانب این افراد مواجه خواهد شد به همین دلیل در جولای ۱۹۲۷ فرمانی به شماره ۰۰۴۴۷ به پلیس مخفی این کشور ابلاغ کرد که کشتار این افراد در طول دو سال آینده را در پی داشت.

در این فرمان آمده بود که کولاک ها، جانی ها و عناصر مخالف شوروی هزار هزار دستگیر شوند. این دسته بندی ها چنان جامع بود که همه ی افراد را در خود جای می داد. بدین ترتیب افراد به دلیل کوچک ترین سهل انگاری دستگیر و کشته می شدند. بدین ترتیب مردم به شدت در انظار عمومی محتاط شده و با احتیاط کامل صحبت می کردند زیرا همه به این باور رسیده بودند که هر سخن نسنجیده ای گزارش شده و به دستگیری فرد منتهی خواهد شد و در ادامه هر اتهامی ممکن است به وی زده شود بدون این که نیازی به مدرک یا دلیل داشته باشد، همان چیزی که حزب کمونیست به رهبری استالین می خواست مردم فکر کنند. بدین ترتیب کوچک ترین مخالفت یا تفاوت فکری و عقیده ای در خارج از خانه بیان نمی شد و افراد حتی در داخل خانه ها و خانواده ی خود نیز هر حرفی را به زبان نمی آوردند.

ترس از دستگیری و اعدام چنان زیاد بود که هر کسی که با یک شخص خارج رفته دیدار می کرد یا حتی او را می شناخت ممکن بود به عنوان «دشمن ملت» دستگیر شده و مرگ محکوم شود. مقامات در اتهام زنی به افراد هیچ حد و مرزی نمی شناختند و خیلی بی رحمانه فرد را با اتهامات دروغین و خنده دار به مرگ محکوم می کردند. نویسنده ای به نام ایزاک بابل که خود در بهار سال ۱۹۳۹ دستگیر شده بود و به جرم فعالیت علیه شوروی و جاسوسی در سال ۱۹۴۰ به جوخه ی مرگ سپرده شد می نویسد:” امروز مردی را دیدم که تنها در شب و در حالی که پتو را روی سرش کشیده و آزادانه با همسرش سخن گفته بود”.

این مرد در واقع به همین سادگی دستگیر شد و جملات بابل نشان می دهد که افراد حتی در رختخواب و خلوت خود نیز نمی توانستند هر حرفی را به زبان بیاورند و از آن بدتر این که به شریک زندگی خود نیز نمی توانستند اعتماد کنند. ناتاشا تنها دو سال داشت که مادرش، سوفیا افیموونا بامداس، که عضو حزب کمونیست و رییس بخش برنامه ریزی در وزارت خانه صنعت الوار بود دستگیر شده و بلافاصله اعدام گردید. سوفیا بعد از دیدار با پدرش که یک تاجر موفق در دانمارک بود به جرم خرابکاری محکوم شد. پدرش یک سرمایه دار و خارجی بود و همین برای اتهام زنی به دخترش کفایت می کرد.

پدر ناتاشا، ایوان کوزمین، که از اعلام برائت از همسرش امتناع ورزیده بود بلافاصله پس از اعدام همسرش به زندان مخوف بوتیرسکایا در مسکو فرستاده شده و در آن جا به جرم مشارکت در یک سازمان تروریستی ضد شوروی محکوم گردید و در ادامه به یکی از کمپ های کار اجباری در سیبری فرستاده شد. ناتاشا نیز به یکی از یتیم خانه های دولتی منتقل گردید که در آن دوران به دلیل تعداد بی شمار والدینی که به آن ها برچسب «دشمنان مردم» زده شده بود به شدت شلوغ و پرکار بودند. او دیگر تا سن ۱۸ سالگی پدرش را ندید و تنها سه سال بعد پدرش به دلیل بیماری مغزی در مسکو درگذشت.

ناتاشا در سال ۱۹۵۷ و تنها یک سال پس از مرگ پدرش با آدولف تولکاچف ازدواج کرد. او سعی می کرد خود را از دردسر دور نگه دارد اما کسانی که با او کار می کردند از احساسات درونی او خبر داشتند. ناتاشا کتاب های ممنوعه ی بوریس پاسترناک و شعرهای اوسیپ مندلستم را می خواند. وقتی که رمان «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» نوشته ی الکساندر سولژنیتسین در سال ۱۹۶۲ چاپ شد او اولین کسی در خانواده بود که این کتاب را تهیه کرده و خواند. بعدها که داشتن آثار چاپ نشده سولژنتسین در خانه به جرم سنگینی تبدیل شد، ناتاشا در انتشار کپی هایی از این آثار از طریق یک شبکه ی مخفی توزیع ادبیات ممنوعه شرکت فعال داشت.

الکساندر سولژنیتسین

در سال ۱۹۶۸، بعد از حمله ی ارتش شوروی به چکسلواکی از افراد فعال در تمامی محیط های کاری دولتی خواسته شد که بیانیه ای برای تایید این عمل امضا کنند اما ناتاشا تنها کسی بود که از این کار امتناع ورزید و رییس ناتاشا با عنوان کسی که «توانایی ریاکاری ندارد» از او یاد کرد. درد درونی و انزجار عمیق او از حزب و حکومت کمونیست شوروی به تولکاچف نیز سرایت کرده بود. تاریخچه ی دردناک خانواده ی کوزمین در سال های پایانی زندگی پدر به ناتاشا و البته تولکاچف نیز منتقل شد. ایوان واقعیت ساده اما دردناک زندگی خود را برای دخترش بیان کرده بود: وحشت دستگیری ها، قطعی بودن محکومیت ها و از هم پاشیدگی ناگهانی خانواده ی کوزمین.

زمانی که ناتاشا و آدولف با هم ازدواج کردند خطر سرکوب جمعی استالین رفع شده بود اما خاطرات تلخ آن دوران هنوز هم در میان مردم پرسه می زد و به زودی به شدت خود را نشان داد. نیکیتا خروشچف، نخست وزیر شوروی بلافاصله بعد از مرگ استالین در ۲۰اُمین کنگره ی حزب در ۲۵ فوریه سال ۱۹۵۶ در یک سخنرانی طولانی و غیرمترقبه زیاده روی های استالین در دستگیری ها و اعدام های بی دلیل، بدون مجوز و افسار گسیخته اعضای حزب کمونیست در دوران پاکسازی را تقبیح کرده و وی را عامل حمله ی غیرمنتظره ی هیتلر به شوروی  و دیگر اشتباهاتی که داشت متهم کرد. البته در این سخنان هیچ حرفی از دامنه ی واقعی سرکوب ها یا جنایات رژِیم در قتل و دستگیری کشاورزان و قحطی متعاقب آن و دیگر جنایاتی که خروشچف بدون شک در آن ها سهیم بود به میان نیامد.

نیکیتا خروشچف

با این وجود دیگر خروشچف در را برای انتقاد باز کرده و به وضوح سیاست «مذهب شخصیت» که به استالین اجازه داده بود به قدرتی خداگونه دست یابد را به باد انتقاد گرفت. این سخنرانی با دوره ای از آزادی نسبی که به «باز شدگی یخ ها» موسوم شد همراه بود. برخی از نویسندگان و هنرمندان روشنفکر و آزاد که سال ها به اجبار از دستورالعمل های دیکته شده ی حکومت سوسیالیستی کمونیستی پیروی کرده بودند جرأت پیدا کرده و محدودیت های گذشته را کنار زدند و امید به شکل گیری کشوری متفاوت از کشوری سرشار از وحشت و نابودی افزایش یافت. پرتاب ماهواره اسپاتنیک در اکتبر سال ۱۹۵۷ بر خوش بینی به آینده بخصوص در میان نسل جوان افزود.

ادامه ی مطلب را می توانید در قسمت دوم بخوانید.

منبع: theatlantic
مطالب دیگر از همین نویسنده
مشاهده بیشتر
۴ نظر

ورود

  • Ali مهر ۳, ۱۳۹۶

    خدا قوت بابت این مقاله عالی!

  • mohsen مهر ۵, ۱۳۹۶

    عالی بود ؛ ولی مقاله درباره سرگذشت یه جاسوس بود یا تاریخ مزخرف روسیه ؛ خیلی از روسیه تنفر دارم ؛ نمیدونم ترس اجدادمون از حمله اونها به ایرانه که تو زن هامون مونده…

  • H. Hashemi مهر ۵, ۱۳۹۶

    عجب داستانی
    ظاهرا هر کشوری یک یا چند دوره به تمام معنا تاریک داره
    اعدام های دسته جمعی
    خفقان محض
    عقب افتادگی