بدون نظر

روز گذشته در قسمت اول این مطلب شما را با تعدادی از انسان هایی که در شرایط دشوار توانسته بودند با مرگ مبارزه کرده و زنده بمانند آشنا کردیم. هر یک از این افراد در چنان شرایطی شدیداً بحرانی گرفتار شده بودند که  مرگ آن ها حتمی و اجتناب ناپذیر به نظر می رسید اما هر کدام از آن ها تصمیم گرفتند که به راحتی تسلیم مرگ نشده و برای زنده ماندن تلاش کنند و در نهایت نیز مرگ را شکست دادند. شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که در یک کوهنوردی گم شده باشید یا در طوفانی سخت یا یک سیل بزرگ گیر کرده و یا در جایی تنها استخوانی از بدنتان شکسته و توانایی راه رفتن و رساندن خود را به یک جای امن و دستیابی به کمک نداشته باشید.

بدون شک در چنین لحظاتی شرایط برای شما بسیار سخت خواهد بود و معنای دست و پنجه نرم کردن با مرگ را به خوبی خواهید چشید. بدون شک حس غریب و البته دردناکی خواهد بود که برای غلبه بر آن باید شهامت و اراده ی بالایی داشته باشید. در ادامه ی این مطلب قصد داریم شما را با تعداد دیگری از افرادی آشنا کنیم که علی رغم شرایط سختی که برایشان پیش آمده و در چند قدمی مرگ بودند توانستند خود را نجات داده و زنده بمانند.

۶-رشما بگوم

در ۲۴ آوریل سال ۲۰۱۳، کارگران بنگلادشی در ساختمان رانا پلازا در داکا ناگهان صدای خم شدن و فرو ریختن میله های فلزی را در داخل دیوارها شنیدند. این ساختمان ۵ طبقه پر از کارگاه های دوزندگی بود که هر کدام از آن ها حاوی تجهیزات سنگینی بود که نباید وارد این ساختمان فرسوده می شدند. حدود سه هزار مرد و زن در این ساختمان بر روی دستگاه های بافندگی کار می کردند که رشما بگوم نیز که یک دختر ۱۹ ساله بود نیز در میان آن ها بوده و ماهی ۳۰ پوند حقوق دریافت می کرد. لباس هایی که بگوم و دوستانش می دوختند معمولاً به خارج از کشور صادر می شدند. حدود ساعت ۹ صبح روز ۲۴ آوریل این ساختمان دچار لرزش شدید شده و کاملاً فروریخت.

این حادثه چنان سریع رخ داد که تنها در عرض چند ثانیه کار تمام شده بود اما این تازه ابتدای کابوس های رشما بگوم بود. سر وی در اولین فروریزی ساختمان ضربه خورده و بیهوش در زیر هزاران تن آوار گیر افتاده بود. وقتی رشما بیدار شد سعی کرد خود را از زیر آوار خارج کند اما هر جا که سینه خیز خود را می رساند خبری از دنیای بیرون نبود و اطرافش تاریک و پر از تکه های بتن و فلزات نوک تیز بود. در برخی از نقاط ساختمان فرو ریخته آتش سوزی رخ داده بود اما رشما چیزی جز تاریکی و جنازه هایی که در اطراف او افتاده بودند حس نمی کرد. هر چه روزهای بیشتری می گذشت شرایط برای بگوم سخت تر می شد. در همان ساعات اول فرو ریختن ساختمان مردی در نزدیکی او در زیر آوار گرفتار شده بود که پس از چند ساعت جان داد.

رشما بگوم بعدها در مصاحبه ی خود با روزنامه ی ایندیپندنت در این باره چنین گفت:” یک نفر دیگر، یک مرد، نزدیک من بود. از من آب خواست. نمی توانستم به او کمکی بکنم. او منرد. فریاد می زد مرا نجات بدهید اما مرد”. بگوم به مدت ۱۷ روز در زیر آوار تنها با ۴ بسته کلوچه و مقدار کمی آب زنده ماند. اگر چه سوراخ های کوچکی در زیر آوار وجود داشت که به او کمک می کرد نفس بکشد اما آن قدر این سوراخ ها باریک بودند که وی نمی توانست از بین آن ها رد شده و خود را به بیرون از خرابه ها برساند. هر چه فریاد می زد و صدا تولید می کرد کسی صدای او را نمی شنید و به کمک او نمی آمد.

در بیرون از خرابه ها ماموران نجات تنها مرده پیدا می کردند و تعداد جنازه های پیدا شده رفته رفته از ۱۰۰۰ نفر نیز گذشت و هر روز بیشتر می شد. ناگهان یکی از اعضای تیم نجات حس کرد چیزی در برابر چشمانش تکان می خورد. وی متوجه شد که یک نفر دارد یک تکه چوب را از شکافی باریک از طبقه ی دوم تکان می دهد. وقتی که خود را به شکاف رساند و فریاد زد ناگهان صدای ضعیف زنی را شنید که از او درخواست کمک می کرد. نیروهای نجات پس از بیرون کشیدن ۱٫۱۲۷ جنازه بالاخره موفق شدند یک نفر را نیز زنده خارج کنند. یک ساعت طول کشید تا آن ها توانستند یک سوراخ به اندازه ای که بگوم بتواند از درون آن عبور کند درست کنند. او آخرین فرد زنده ای بود که از این ساختمان زنده بیرون آمد.

۷- رابرت ایوانز

در سال ۲۰۰۶، رابرت ایوانز در ندرلند کلورادو در آب های یخی در حال ماهیگیری بود که جعبه ی نوشیدنی های کنار او در اثر سرمای شدید منفجر شده و به لباس او پاشیده شد. وقتی که می خواست از سر جایش بلند شود ناگهان دریافت که شلوارش یخ زده و به زمین چسبیده است. در نهایت آتش نشانان مجبور شدند که با ریختن آب گرم روی بدنش او را آزاد کنند. او قبلاً ۵ بار به جرم رانندگی تحت تاثیر مشروبات الکلی دستگیر شده و جمعاً ۱۳ سال را در خیابان ها گذرانده بود. بعد از این حادثه به وی لقب «مرد یخی» داده شد و در سال ۲۰۰۸ ایوانز در یک شب به خوش شانس ترین و بدشانس ترین مرد جهان تبدیل گردید.

در آن شب در حالی که رابرت قصه ی ما در حال دوچرخه سواری بود توسط یک ماشین که راننده ی آن زن بود زیر گرفته شد. ماشیت توقف نکرد اما ایوانز نیز آسیب جدی ندیده بود با این وجود تصمیم گرفت به بیمارستان مراجعه کند. در راه بازگشت از بیمارستان وی در یک مغازه مقداری مشروبات الکلی خرید و تصمیم گرفت از راه میانبر و از طریق خط آهن به خانه اش بازگردد. وقتی که در طول خط آهن به وسط یک پل باریک رسید متوجه شد که قطاری از روبرو به او نزدیک می شود پس تصمیم گرفت هر چه سریع تر به ان سر پل رسیده و قبل از رسیدن قطار به پل از مهلکه بگریزد.

اما در این کار موفق نشد و سطح بیرونی قطار با او برخورد کرده و وی را به درون رودخانه ای که زیر پل قرار داشت پرت کرد. وی برای دومین بار در آن شبه به بیمارستان بولدر کامیونیتی رفت. وقتی که پلیس متوجه شد که ایوانز در ۷ ساعت گذشته دو بار تصادف کرده و تنها کوفتگی و خراش های سطحی برداشته است به دلیل وارد شدن به خط راه آهن یک جریمه برای وی نوشت. وقتی که از او در مورد اتفاقات آن شب پرسیده شد، ایوانز گفت که اتفاقات بسیار بدتری نیز برایش افتاده است.

۸- خوزه سالوادور آلوارنگا

در ۳۰ ژانویه سال ۲۰۱۴، دو زن مردی تقریبا عریان را دیدند که با ریش فراوان در کنار ساحل تلو تلورخوران به سمت آن ها می دود. آن ها در جزیره ای کوچک در ایبون آتول در انتهای جنوبی جزیرا مارشال زندکی می کردند که صدها مایل از خشکی های دیگر فاصله داشت. در این جزیره معمولاً غریبه های زیادی دیده می شود اما این کی با همه فرق داشت. تمامی جزیره تنها یک خط تلفن داشت و دو روز ظول کشید که یک قایق آمده و مرد عریان هذیان گو را به بیمارستان منتقل کند. اما داستانی که این مرد بعدها تعریف کرد باورنکردنی بود.

او می گفت که نامش خوزه سالوادور آلوارنگا است و در ۲۱ دسامبر سال ۲۰۱۲ با قایق ماهیگیری اش از ساحل کوستا آزول در مکزیک به سمت دریا رفته تا ماهیگیری کند و دیگر رنگ خشکی را ندیده است. او و همراهش، یک پسر جوان به نام ازکیل کوردووا قرار بود همان شب به خانه بازگردند اما موتور قایق آن ها از کار افتاده و طوفان آن ها را صدها مایل از ساحل دور کرد. این موضوع آغاز سرگردانی ۱۳ ماهه ی آلوارنگا بود که در نهایت او را پس از طی ۱۰٫۰۰۰ کیلومتر به خشکی رساند. چند ماه پس از آغاز ماجرای سرگردانی، کوردووا می میرد و آلوارنگا را در قایقی کوچک تنها می گذارد. او با صید لاک پشت، ماهی و کوسه های کوچک خود را زنده نگه می دارد و برای فرو نشاندن عطش و تامین آب بدنش از آب باران و خون لاک پشت تغذیه می کند.

بدین ترتیب در کمال ناباوری وی موفق می شود بیش از یک سال را روی دریا زنده بماند. بسیاری از افراد داستان جالب او را به چالش کشیده اند اما شواهد و قرائن حرف های او را تایید می کند. در دسامبر سال ۲۰۱۲ مامورین گشت دریایی کوستا آزول چند روز در جستجوی قایقی با مشخصات همان قایقی که در جزایر مارشال به خشکی رسید می گشتند. بسیاری از ماهیگیران منطقه نیز آلوارنگا را قبل از شروع سفر ماجراجویانه اش روی عرشه ی قایق کوچکش دیده بودند.

۹- آستین هَچ

حتی در سن هشت سالگی نیز آستین هچ می دانست که زندگی نرمالی نخواهد داشت. آن روز در تابستانی گرم، آستین همراه خانواده اش از یک تعطیلات خانوادگی در کوهستان باز می گشتند که تراژدی رخ داد. آن ها در یک هواپیمای کوچک به خلبانی پدر خانواده بودند که ناگهان موتور هواپیما از کار افتاد. در نتیجه هواپیما سقوط کرده و به شدت با زمین برخورد نمود. در ادامه سوخت هواپیما نشست کرده و هواپیما آتش گرفت. پدر آستین به سختی توانست پسر کوچکش را از کابین به بیرون پرتاب کند و خود نیز نیمه سوخته توانست از کابین خارج شود. بقیه اعضای خانواده در آتش سوختند.

هشت سال بعد در سال ۲۰۱۱ زندگی برای او بهتر شده بود. اگر چه وی مادر و خواهر و برادر و خواهرش را در آن حادثه از دست داده بود اما پدرش هنوز زنده بود و همیشه و همه جا همراه او بوده و در تکالیف و بازی های بسکتبالش به او کمک می کرد. در این زمان وی یک بازیکن شناخته شده در مقطع دبیرستان بود که قرار بود بورسیه ورزشی دانشگاه میشیگان را بدست آورد. پدرش بعد از آشنایی با یک زن خوش قلب به نام کیمبرلی نیل دوباره ازدواج کرده و کیمبرلی مانند فرزند خودش با آستین رفتار می کرد. وقتی که خبر رسید آستین در دانشگاه میشیگان پذیرفته شده است، خانواده تصمیم گرفتند که جشن بگیرند. به این ترتیب آن ها تصمیم گرفتند که برای تعطیلات با هواپیما به کنار رودخانه ی والون بروند.

اما این بار نیز تاریخ برای آستین هچ درست مانند هشت سال قبل تکرار شد. بار دیگر هواپیمای آن ها سقوط کرد و این بار آستین تنها کسی بود که زنده ماند. چنان ضربه ی مغزی شدیدی به آستین وارد شده بود که پزشکان فکر نمی کردند زنده بماند. آستین دو ماه را در کما گذراند و درمان او دو سال دیگر به طول انجامید اما آستین هیچ گاه از زندگی و مبارزه دلسرد نشد. این چیزی بود که همیشه پدر آستین می خواست و او نیز قصد نداشت پدرش را ناامید کند. در ماه فوریه سال ۲۰۱۵، آستین به یکی از بازیکنان کلیدی تیم بسکتبال دانشگاه میشیگان تبدیل شد.

۱۰- جی جوناس

جی جوناس یک آتشنشان اهل نیویورک بود که به اتفاقات ناخوشایند باور نداشت. در ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ وی روی دیگر زندگی را مشاهده کرد. او به کارش علاقه داشت و تحت هیچ شرایطی حاضر نبود از آن دست بکشد. به همین دلیل علی رغم فرو ریختن برج های نیویورک و آتش سوزی مهیب، برای نجات مردان و زنانی که زیر آوار مانده بودند به دل آتش زد. صبح آن روز به وی خبر داده بودند که یک هواپیما به برج های مرکز تجارت جهانی برخورد کرده است. وی در آن هنگام در حال خوردن صبحانه در ایستگاه آتشنشانی در محله ی چینی ها بود. خیلی زود او از شوک خارج شده و از واقعیت ماجرا آگاه شد. جوناس به سرعت آماده شده و اعضای گروهش را به سمت محل حادثه برد. چند دقیقه بعد آن ها به برج شمالی رسیدند.

هوا پر از دود شده بود، افراد بسیاری سوخته بودند و صدای جیغ و گریه از همه جا به گوش می رسید. همه جا در اتش می سوخت. در لابی مرکز برج آن ها دو نفر را دیدند که در یک آسانسور که در اثر آتش ناشی از انفجار سوخت هواپیما آتش گرفته بود گیر افتاده و کاملاً سوخته بودند. دیگر هیچ شباهتی به انسان در ظاهر آن ها دیده نمی شد ولی این صحنه ی دلخراش باعث نشد که جوناس در لابی بماند. او داشت به طبقه ی ۸۰ ام برج می رفت. آن جا افراد زیادی گرفتار شده بودند و به نظر جوناس این افراد بیشتر از هر کس دیگری به کمک آتشنشانان نیاز داشتند. گروه پایگاه ششم با وسایلی به وزن ۴۵ کیلوگرم روی دوش هایشان از میان مردها و زنانی که تا سرحد مرگ ترسیده بودند از پله ها بالا می رفتند. هر ۱۰ طبقه که بالا می رفتند برای گرفتن نفس کمی استراحت می کردند.

بسیاری آن ها را تشویق می کردند و بسیاری دیگر به آن ها آب تعارف می کردند. به دلیل گرمای شدید ساختمان و فعالیت بدنی فزاینده و همچنین سنگینی بار و لباس های خاص آتشنشانی، افراد جوناس دچار گرمازدگی شده بودند اما آن ها خود را به طبقه ی ۲۷ ام رساندند و در این هنگام برج شمالی فرو ریخت. از طریق یکی از پنجره ها، آن ها فرو ریختن برج شمالی را دیدند و این حادثه در عرض چند ثانیه در برابر چشمان آن ها رخ داد و این زمانی بود که جوناس با دردسر بزرگی که در انتظار او بود مواجه شد. وی که نگران سلامتی افرادش بود به آن ها دستور داد که به پایین برج برگردند. آن ها در مسیر به هر کسی که می دیدند کمک می کردند و حتی یک زن را از طبقه ی ۲۰ام تا پایین روی پشت خود حمل کردند.

در آن لحظات مسابقه ای نفس گیر بین آن ها و زمان در حال رخ دادن بود و جوناس کاملاً از این موضوع آگاه بود. آن ها خود را به طبقه ی چهارم رسانده بودند و می توانستند کمی هوای تازه تنفس کنند که ناگهان اولین صدای مهیب را شنیدند .سپس این صدا بیشتر و بیشتر شد و جوناس و همراهانش دریافتند که ساختمان در حال خراب شدن بر روی سر آن هاست. علی رغم تخریب کامل ساختمان، جوناس زنده ماند و تنها معجزه ای که باعث زنده ماندن او و همراهانش شد پله های عمودی برج بود که در مقابل وزن ساختمان فرو ریخته مقاومت کرد. یعد از سه ساعت محصور ماندن در یک فضای تنگ و پر از دود و گرد و خاک، جوناس و گروهش همراه با زنی که همراه خود از طبقه ی بیستم آورده بودند توانستند از مرگ و خفگی نجات پیدا کنند. آن ها جزو آخرین بازماندگانی بودند که از ساختمان زنده بیرون آمدند.

منبع: listverse
مطالب دیگر از همین نویسنده
مشاهده بیشتر
بدون نظر

ورود