وقتی پای مرگ و زندگی در میان است، همه از بازی تاج و تخت جان سالم بهدر نمیبرند. سریال بازی تاج و تخت (Game of Thrones) به عنوان یک پدیده جهانی و فرهنگساز، مرگهای خشن و تکاندهنده زیادی دارد. بالاخره داستان سریال در وستروس روایت میشود؛ سرزمینی که در آن اژدهایان و وایتواکرها پرسه میزنند و خطرهای مرگبار در هر گوشه کمین کردهاند. بعضی از شخصیتها از این دنیای فانی حذف شده و ما از این اتفاق خوشحال میشویم (مثلاً جافری برثیون). اما مرگ بعضی دیگر واکنشی عمیقتر در مخاطبان ایجاد میکند و آنها را وادار میکند دستمال کاغذی را بردارند تا اشکهایشان را پاک کنند.

مثل هر سریال درستوحسابی، گیم آو ترونز پر است از شخصیتهایی که مرگشان ضربه عاطفی عمیقی بهجا میگذارد؛ هرچند بعضی از این مرگها، دستکم از نظر روایت داستانی، بحثبرانگیزتر از بقیه هستند. در ادامه، به ۱۲ مرگ بسیار احساسی در سریال بازی تاج و تخت میپردازیم؛ از کمتأثیرترین (البته همچنان اشکآور) تا دردناکترین آنها.

۱۲- لیدی- فصل ۱، اپیزود ۲
همه اعضای خاندان استارک در ابتدای سریال یک توله گرگینه دارند، از جمله سانسا استارک. سانسا نام گرگینهاش را لیدی میگذارد؛ نامی که کاملاً برازنده رفتارش است، چون از همه ملایمتر و آرامتر است. لیدی خیلی زود به اندازه یک گرگینه بالغ رشد میکند و همراه سانسا، آریا استارک و ند استارک به کینگز لندینگ میرود. اما متأسفانه لیدی قربانی یک اتفاق ناخواسته میشود؛ زمانی که گرگینه آریا، نایمریا، جافری را گاز میگیرد و سرسی لنیستر تقاضای خون میکند. ند تصمیم میگیرد خودش لیدی را بکشد، چون این کار را محترمانهتر از سپردن او به جلاد پادشاه، ایلین پین، میداند (نکته امیدوارکننده اینکه در دنیای واقعی، سوفی ترنر این تولهسگ را به سرپرستی قبول کرد).
عاشقان حیوانات در سراسر دنیا از این مرگ بیدلیل و دردناک دلشکسته شدند. مرگ لیدی یادآور این حقیقت تلخ است که موجودات بیگناه اغلب قربانی اشتباهات و خشونتهای انسانی میشوند و ما لیاقت چنین عشق بیقیدوشرطی از طرف آنها را نداریم. از نظر داستانی هم، این اتفاق نقطه عطفی در رابطه سانسا و جافری است. با این اتفاق، نقاب جافری کنار میرود و سانسا کمکم میفهمد پادشاه آینده واقعاً چه آدمی است.

۱۱- میرسلا برثیون- فصل ۵، اپیزود ۱۰
میرسلا برثیون نمونه کامل یک دختر بیگناه است که ناخواسته به مهرهای در بازی شطرنج قدرت تبدیل میشود. کینه دیرینه دورن نسبت به خاندان لنیستر باعث میشود الاریا سند خودش دست به کار شود. جنگجوی انتخابی سرسی، اوبرین مارتل را میکشد و الاریا سند در پاسخ، میرسلا بیگناه را مسموم میکند. میرسلا هیچ شباهتی به مادرش یا برادر مرحومش، جافری، ندارد؛ او مهربان، دلسوز و خوشبرخورد است. با اینکه پدر و مادرش هر دو لنیستر هستند، اما نماینده ویژگیهای شخصیتی این خاندان نیست. قتل او نمادی از تلفات بیهوده جنگ و بیمسئولیتی و خودخواهی بزرگترهایی است که کودکان را فقط مهرههایی در بازیهای خطرناک خود میبینند.
نکته دردناکتر اینجاست که صحنه پیش از مرگ میرسلا بسیار احساسی است. او اعتراف میکند که جیمی لنیستر پدر واقعیاش است و از داشتن او در زندگیاش ابراز خوشحالی میکند. این لحظه برای جیمی نوعی رستگاری است؛ بالاخره میتواند یک رابطه واقعی پدر و دختری را تجربه کند. همین موضوع باعث میشود مرگ اجتنابناپذیر میرسلا، که با بوسه زهرآلود الاریا سند رقم میخورد، حتی غمانگیزتر و سنگینتر به نظر برسد.

۱۰- جوراه مورمونت- فصل ۸، اپیزود ۳
دایره اطرافیان دنریس تارگرین در Game of Thrones همیشه کوچک بوده و دلیلش هم روشن است؛ مادر اژدهایان بودن کار سادهای نیست. خوشبختانه، وفادارتر از سر جوراه مورمونت کسی برای دنی پیدا نمیشود. درست است که او در ابتدا بهعنوان جاسوس برای واریس کار میکرد و امیدوار بود این کار به بخشش و بازگشتش به وستروس منجر شود، اما خیلی زود پس از شناخت شخصیت واقعی دنریس مسیرش را تغییر داد. جوراه تا پایان سریال استوار در کنار دنی میماند؛ با عشقی یکطرفه که هرگز اجازه نمیدهد حس وظیفهشناسیاش را خدشهدار کند.
جوراه در میدان نبرد و در خدمت به ملکهاش جان میدهد و راستش را بخواهید، احتمالاً دقیقاً همینطور هم میخواست بمیرد. مرگ او آغازگر زنجیرهای از ضربهها برای دنریس است. در سه قسمت پایانی فصل هشتم، او همهچیزش را از دست میدهد. مرگ جوراه بهویژه بهخاطر واکنش دنریس بسیار احساسی است؛ تماشاگران بهخوبی میبینند که این اتفاق تا چه اندازه او را در هم میشکند.

۹- تومن برثیون- فصل ۶، اپیزود ۱۰
مثل خواهرش میرسلا، تومن برثیون تجسم کامل معصومیت است. او در مقایسه با پادشاه قبلی، جافریِ بیرحم و دمدمیمزاج، نسیمی تازه به حساب میآید. و چه کسی میتواند سر پونس را فراموش کند؟ تومن برای دنیای بیرحم و خونریز وستروس، بیش از حد پاک است.
پایان فصل ششم با عملی شدن نقشه انتقام سرسی به شکلی انفجاری همراه میشود؛ جایی که او تایرلها را از میان برمیدارد: همسر تومن، مارجری، سر لوراس و لرد میس. تومن که از غم و عذاب وجدان ناشی از آگاهی به نقش مادرش در ویرانی سپت اعظم نابود شده، دست به خودکشی میزند. این لحظه یکی از شوکهکنندهترین صحنههای اپیزودی است که خود سرشار از پیچشهای داستانی نفسگیر بود. مرگ تومن، گیلاس روی بستنیِ خشونتبار این اپیزود است.

۸- ند استارک- فصل ۱، اپیزود ۹
مرگی که همهچیز را آغاز کرد. اعدام ند استارک به دستور سرسی، بهمن تلفات و فجایع سریال را به راه میاندازد. مثل موارد قبلی، مرگ ند هم بهشدت شوکهکننده است. در کتابها، خواننده در ابتدا تصور میکند ند قهرمان اصلی داستان است. اما جرج آر. آر. مارتین با بریدن سر شخصیتِ بهظاهر اصلی، تمام انتظارات را بههم میریزد و میدان را برای قهرمانان دیگر، مثل جان اسنو، باز میکند.
این اتفاق موتور محرک مأموریت انتقام آریا میشود و نام سرسی را به فهرست مرگش اضافه میکند. همچنین مرگ ند، مسیر داستانی تمام استارکها را تغییر میدهد؛ از شمالیها که راب استارک را پادشاه شمال میخوانند تا سانسا که درمییابد دیگر در کینگز لندینگ امنیت ندارد.

۷- دنریس تارگرین- فصل ۸، اپیزود ۶
پایان سریالها معمولاً بستر مرگ شخصیتها است، حتی محبوبهایی مثل دنریس. آیا The Iron Throne یکی از بحثبرانگیزترین، دوقطبیکنندهترین و اعصابخردکنترین پایانهای تاریخ تلویزیون است؟ قطعاً. هرچند اجرای فصل هشتم بازی تاج و تخت جای انتقاد فراوان دارد، اما در دفاع از دنریس باید گفت که او پیش از فینال همهچیز و همهکس را از دست داده بود. چه کسی در چنین شرایطی فرو نمیپاشد؟
مشکل اینجاست که پایانبندی آنقدر شتابزده بود که رسیدن از نقطه الف به نقطه ب غیرواقعی به نظر میرسد. با این حال، مرگ دنریس ضربه احساسی سنگینی دارد، بهخصوص وقتی دروگونِ بیچاره، آخرین اژدهای زنده، جسد مادرش را به سوی ویرانههای والیریای کهن میبرد. فرو کردن خنجر توسط جان در سینه او، هم بهاندازه کافی آزاردهنده است و هم بهشدت احساسی؛ واقعاً نمیشد حرف بزنند و اختلافات را کنار بگذارند؟ او دنریس تارگرین است و طبیعی است که نامش در این فهرست باشد. با این حال، مرگش بیشتر خشمبرانگیز است تا اشکآور.

۶- هودور- فصل ۶، اپیزود ۵
هودورِ مهربان که تا آخرین لحظه عمرش، به بیقیدوشرط به خاندان استارک وفادار ماند، در فصل ششم گیم آف ترونز با مرگی جانسوز از داستان خداحافظی میکند. در این قسمت، مخاطبان با گذشته او و ریشه نام «هودور» آشنا میشوند. عبارت دردناک «Hold the door» بدون شک بسیاری از بینندگان را به گریه انداخت. وقتی متوجه میشویم که برن استارک بهطور غیرمستقیم مسئول فروپاشی ذهنی هودور است (که نام واقعیاش وایلیس بود) ماجرا حالوهوایی پیچیده و ذهنی پیدا میکند.
تلخی ماجرا زمانی بیشتر میشود که هودور جانش را فدا میکند تا میرا رید و برن بتوانند از غار آنسوی دیوار فرار کنند و خود قربانی وایت واکرها میشود. او دقیقاً مثل یک قهرمان میمیرد. دیدن مرگ آدمهای واقعاً خوب و بیگناهی مثل هودور همیشه سختتر از بقیه است. دستکم این سریال فقط خوبها را قربانی نمیکند و آدمبدها هم دیر یا زود حذف میشوند. خدایان قدیم و جدید، تعادل میخواهند.

۵- ایگریت- فصل ۴، اپیزود ۹
جان اسنو شاید «هیچچیز نداند»، اما خوب بلد است دل یک وحشی را به دست بیاورد. بدون تردید، ایگریت عشق واقعی زندگی جان بود. شیمی آتشین میان آنها از همان ابتدا کاملاً مشهود است. با وجود بیاعتمادی اولیه ایگریت نسبت به مردمان جنوب دیوار، کمکم دلش نرم میشود و جان هم درمییابد که آزادزادگان آن هیولاهایی نیستند که قلمرو دربارهشان ساخته است. کنار گذاشتن پیشداوریها و انتخاب همزیستی، معجزه میکند.
مرگ ایگریت در مقطعی رخ میدهد که زندگی جان در آشوب کامل قرار دارد. او در آن برهه فکر میکند تمام خانوادهاش را از دست داده و ایگریت تنها چیزی است که او را سر پا نگه داشته. مرگ او موجی از اندوه و نوستالژی به همراه دارد؛ جایی که ایگریت با حسرت از غاری یاد میکند که با هم در آن بودند و آرزو میکند کاش همانجا میماندند. ایکاش.

۴- میساندی- فصل ۸، اپیزود ۴
اگر قرار بود کسی از بازی تاج و تخت جان سالم به در ببرد، قطعاً آن شخص میساندی اهل ناث بود. پس از آنکه دنریس او را از چنگ کرازنیس مو ناکلوز آزاد میکند، میساندی مثل جوراه هرگز دنریس را تنها نمیگذارد و تا آخرین لحظه به او وفادار میماند. وفاداری میساندی سزاوار پاداشی شیرین بود؛ بازگشت به سرزمینش در کنار کرم خاکستری، نه مرگی تلخ به دستور سرسی.
میتوان گفت قتل میساندی نقطه عطف واقعی سقوط دنریس است؛ جایی که آتش ویرانگری درونش شعلهورتر میشود. این را میشود در چهره دنریس دید، وقتی از سرسی روی برمیگرداند و به این نتیجه میرسد که دیپلماسی جواب نمیدهد و باید کینگز لندینگ را با زور فتح کند.
مرگ میساندی دقیقاً به قلب مخاطب ضربه میزند. بینندگان مدتها با او زندگی کردهاند و شاهد شکلگیری رابطه دوستداشتنیاش با کرم خاکستری بودهاند. مثل بسیاری از شخصیتهای دیگر این سریال، میساندی انسانی واقعاً پاک و نیکسرشت است که عمیقاً به آرمان دنریس ایمان دارد. صحنهای که کرم خاکستری پس از پایان سریال برای ادای احترام به او به ناث میرود، ضربه روحی دیگری است که بهسختی میشود تحملش کرد.

۳- ثیون گریجوی- فصل ۸، اپیزود ۳
ثیون گریجوی یکی از بهترین قوسهای شخصیتی Game of Thrones را دارد. او ابتدا جوانی مغرور و خودخواه در کنار ند استارک است، سپس به مسیری تاریک و شرورانه میافتد. اما پس از شکنجهها و تحقیرهایی که رمزی بولتون سادیست به او وارد میکند، دوباره متولد میشود و اینبار در قامت یک قهرمان. ثیون در ادامه سانسا را نجات میدهد و در نهایت برای محافظت از برن، یکی از همان استارکهایی که پیشتر به آنها خیانت کرده بود، جانش را فدا میکند. این مسیر رستگاری، روایتی عمیق و دقیق درباره هویت و بخشش است.
برای مخاطب هم این مسیر یک ترن هوایی احساسی است؛ از انزجار کامل تا همدلی و حتی عشق به این شخصیت پیچیده. در پایان، ثیون درمییابد که استارکها خانواده واقعی او هستند. هرچند مرگش بسیار دردناک است، اما دستکم در حالی جان میدهد که از کسانی محافظت میکند که دوستشان دارد.

۲- کاتلین استارک، تالیسا استارک و راب استارک – فصل ۳، اپیزود ۹
بازی تاج و تخت هرگز از پیچشهای شوکهکننده داستانی فرار نمیکند و این موضوع، طبیعتاً، ریشه در کتاب جرج آر. آر. مارتین دارد. بعد از گردنزدهشدن ند استارک، شوک بعدی سریال بدون هیچ تردیدی سکانس مشهور و بدنام عروسی سرخ است؛ اتفاقی که حتی از مرگ ند هم فراتر میرود. روس بولتون و والدر فری با خاندان لنیستر متحد میشوند تا راب استارک، همسرش تالیسا و همچنین کاتلین استارک را به قتل برسانند. سریال حتی از کتابها هم فراتر میرود و با صحنهای هولناک، شکم تالیسا را که باردار فرزند راب است، با ضربات چاقو میدرد. نهایت بیرحمی.
از همان ابتدا، این سریال، خاندان استارک را بهعنوان قهرمانان داستان و «آدمهای خوب» معرفی میکند. در دنیایی که قتل امری رایج است و همه برای بقا دست به هر کاری میزنند، استارکها به اصول اخلاقی محکمی پایبندند. همین موضوع باعث میشود مخاطب خیلی راحت به آنها دل ببندد. وقتی بولتونها، فریها و لنیسترها آنها را در مراسمی که قرار بود جشن و شادی باشد، قتلعام میکنند، سوگواری اجتنابناپذیر است. و چه کسی میتواند جمله حالا نمادین روس بولتون را فراموش کند وقتی به راب خنجر میزند؟ «لنیسترها سلام رساندند.»

۱-شیرین برثیون– فصل ۵، اپیزود ۹
در صدر فهرست احساسیترین مرگهای Game of Thrones، شیرین برثیون قرار میگیرد. شاید این انتخاب در نگاه اول غافلگیرکننده باشد، اما منطق مشخصی پشت آن است. مرگ یک کودک در این جهان همیشه بهشدت دردناک است، چون بازتابی از دنیای واقعی ماست؛ جایی که کودکان از گرسنگی، سوءاستفاده، قتل یا بیماریهای لاعلاج جان میدهند. این واقعیت ناعادلانه و بیرحمانه است.
شیرینِ معصوم هرگز سزاوار سرنوشتش نبود. او از بیماری فلس خاکستری جان سالم به در برده و جای زخمهایش گواه این موضوع است؛ آن هم به لطف تلاشهای بیوقفه پدرش، استنیس برثیون برای درمان او. با وجود ظاهر سرد و خشک استنیس، او عمیقاً دخترش را دوست دارد. مادرش، سیلیس، اما داستان دیگری دارد. شیرین با داووس سیورث، مورد اعتمادترین مشاور استنیس، دوست میشود و حتی خواندن و نوشتن را به او یاد میدهد. او نسبت به ارادت مادرش به ملیساندر، کاهنه سرخ، و خدای نور، تردید دارد.
در نهایت، قتل شیرین به نام قربانی مذهبی انجام میشود؛ اتفاقی که عملاً ترور شخصیتی استنیس به حساب میآید، چرا که نسخه کتابی این شخصیت هرگز حاضر نمیشد دخترش را برای راضیکردن خدایی احتمالاً خیالی قربانی کند. شیرین در حالی که جیغ میکشد میمیرد و حتی بدون دیدن صحنه سوختنش، همین کافی است تا هر بینندهای رویش را از صفحه برگرداند.
به نظر شما، احساسیترین مرگهای Game of Thrones چه ترتیبی دارند؟ آیا شخصیتی هست که جایش در این فهرست خالی باشد؟ نظرتان را در کامنتها بگویید.





بدون نظر