بدون نظر

سریال «شکارچی ذهن» (Mind Hunter) ساخته ی نت فلیکس که بر اساس کتابی با عنوان «شکارچی ذهن: در درون واحد جنایی زبده اف بی آی» (Mind Hunter: Inside the FBI’s Elite Crime Unit) نوشته ی جان ای داگلاس و مارک اولشاکر ساخته شده است ماجرای داستانی شده ی بخش شکل گیری روانشناسی جنایی و بررسی شخصیت و رفتارهای افراد جانی را به تصویر می کشد. داستان این سریال در سال ۱۹۷۷ رخ می دهد که واژه ی «قاتل سریالی» (serial killer) هنوز ساخته نشده بود. امروزه در فرهنگ عمومی واژه ی «قاتل سریالی» و خوددرمانی چنان فراگیر و شناخته شده است که تصور جدید بودن گفتمان انحراف و رفتار جنایتکارانه شوکه کننده به نظر می رسد، چیزی که امروزه در بین جوامع پیشرفته امری کاملاً واقعی و انکارناپذیر تلقی می شود.

اف بی آیِ داستان سریال «شکارچی ذهن» هنوز در سایه ی تفکرات تقدس گرایانه و پاک دستی جی ادگار هوور (رییس سرشناس اف بی آی که در دوران ریاست چند دهه ای خود بر این سازمان به آن اعتبار و احترام بالایی بخشید) زندگی می کند که در آن ماموران این سازمان با لباس هایی شبیه حسابداران آراسته و شیک به بررسی پرونده های جنایی پرداخته و از به زبان آوردن سخنان رکیک و کفرآمیز به شدت ابا دارند. در یکی از بهترین و جالب ترین سکانس های فصل اول این سریال، یک واژه رکیک جنسی باعث در گرفتن بحثی داغ می شود. شاید بسیاری با خود فکر کنند که این بچه مدرسه ای های باادب و نازک نارنجی هیچ شانسی در برابر قاتلین سریالی مخوف و باهوشی مانند تد باندی و چارلز مانسون نداشته اند.

دیوید فینچر که تهیه کنندگی فیلم را نیز بر عهده داشته قسمت اول و دو قسمت آخر این فصل از سریال را کارگردانی کرده است و توانسته در این سه قسمت کوتاه هنر و سبک زیبایی شناختی خاص خود را به این سریال دیکته کند. لوکیشن های داخلی سریال معمولاً عمیق و تاریک و شبه غار هستند و نور هایی سبز رنگ و کهربایی با تاریکی ها در هم می آمیزند که با این سبک فینچر می خواهد نشان دهد در فضای مقدس خانه خطر در کمین نشسته است. فضای داخلی ادارات معمولاً روشن و پرنور بوده و شلختگی و بی نظمی به وضوح به چشم می خورد که نشان دهنده ی اجتناب از کاغذبازی در آن دوران است که توسط تلاشگران وسواسی رهبری می شد که برای جمع آوری نشانه های بی پایانی که به واقعیت ماجرا ختم می شدند تلاش می کردند.

دیالوگ ها معمولاً کارآمد و کاربردی بوده و همراه با آن ها موسیقی ی پخش می شود که هماهنگی خاصی با هم دارند. یکنواختی لحن شخصیت ها که با پیش رفتن داستان و بر اساس تمپو عاطفی داستان ها به شکل ظریفی تغییر می کند کامل کننده ی لوکیشن هر سکانس است که شکاف بین زندگی خصوصی و کاری را به تصویر می کشد. شخصیت ها اولویت های جنسی خود را به یک روش خود-دفاعی مجزا و ستیزه جویانه ی هوشمندانه ابراز می کنند که تنها در صحبت های شخصیت های مشهور علم جامعه شناسی مانند امیل دورکیم و تئوری برچسب زنی او دیده می شود.

رفتارهای رسمی و حفظ ظاهر کننده ی مسموم داستان فینچر که آصف کاپادیا، توبیاس لیندهولم و اندرو داگلاس به عنوان کارگردانان اپیزودهای دیگر آن را در طول طیف سریال با استادی تمام ادامه می دهند، چیزی فراتر از سبک کارگردانی وی و برای یک منظور خاص است.

لحن بدون تغییر و یکنواخت دیالوگ ها به کلمات قدرتی توتم وار می دهد و این موضوع را به ذهن متبادر می سازد که کلمات واقعی هستند. کلمات و یا ترس از آن ها همان چیزی است که هوور برای قدرت بخشیدن به رژیم اداری خود مورد استفاده قرار داده و تحکیم بخشید. در قالب حرف هاست که ما درکمان از دنیای جنایتکاران را شکل می دهیم و این که چطور با پیشداوری های خود این درک را رنگ آمیزی و تزیین می کنیم. کلمات سهم زیادی در توسعه نقش هایی دارند که ما در زندگی خود ایفا خواهیم کرد. در بسیاری از اپیزودهای سریال، بخش مطالعات رفتاری اف بی آی از عنوان «قاتلین زنجیره ای» (sequence killers) استفاده می کند که یک عبارت علمی تخیلی است و  پس از مدتی شخصیت های قهرمان سریال به خاطر درماندگی آن در انتقال حس و معنابخشی به کسی که یک قتل تشریفاتی را مرتکب شده، آن را کنار می گذارند.

شخصیت های قهرمان داستان نیز در ابتدا شخصیت هایی متناقض ونامتجانسِ کلیشه ای به نظر می رسند که مانند بسیاری دیگر از فیلم های و سریال های پلیسی جنایی در کنار هم قرار گرفته اند اما رفته رفته به سمت مقلدهای مجزا و مبهمی از شخصیت هایی حرفه ای سوق پیدا می کنند که در شکاف بین نظم و قانون از یک طرف و هویت شخصی و تمایلات درونی خود گرفتار شده اند.

شخصیت بیل تنچ (هالت مک کالانی) یک مامور کهنه کار اف بی آی و شخصی متعهد به سبک های قدیمی پلیسی است که علاقه ی فراوانی به گلف، استیک و نوشیدن مشروبات الکلی تند دارد اما علاقه ای به اینکه عواطف خود را با همسرش، نانسی (استیسی روکا)، در میان بگذارد در او دیده نمی شود، مخصوصاً وقتی که صحبت در مورد پسر خوانده ی کم حرفشان، برایان (زاخاری اسکات راس)، باشد. تماشاگر از همان ابتدا آماده می شود که تنچ را دایناسور داستان ببیند، یادگاری کهن از بزرگ ترین نسل ها که جایگاهش توسط همکار جدیدش، هولدن فورد (جاناتان گراف)، غصب خواهد شد.

فورد یک استاد دانشگاه بی تجربه و روشنفکر و کارشناسی وسواسی در زمینه گفتگو با گروگانگیران است که فعالیت خود در حوزه ی جنایی را از روی اشتیاق آغاز کرده و برای شروع این ماجراجویی مصاحبه با یک قاتل سریالی واقعی به نام ادموند کیمپر (کامرون بریتن) را با اصرار خواستار است. اما تنچ و فورد، درست مانند قهرمانان فیلم «زودیاک» (Zodiac)، که آن هم از آثار جنایی و پیچیده فینچر است، تفاوت های رویکردی در نگاه به ماجراها و جنایات داستان را به شیوه ای به نمایش می گذارند که کاملاً با کلیشه های موجود متفاوت است. مصاحبه های تنچ و فورد با قاتلان شناخته شده که در میان آن ها افرادی مانند جری برودوس (هپی اندرسون) و ریچارد سپک (جک اِردی) نیز دیده می شود، مانند دونوازی های تئاتری است که در آن فورد موفق می شود تنچ را از مرکز توجه کنار بزند.

خسته شدن آن ها از نتایج تکراری مصاحبه ها، تحقیقات و حرف هایشان ما را به یاد بهترین لحظات فیلم «زودیاک» می اندازد که در آن چهره ی آرتور لی آلن، شخصیت شرور داستان رونمایی می شود. از لحاظ دراماتیزه کردن تاثیرات عاطفی این دو نوازی ها بر روی شخصیت های قهرمان داستان، «شکارچی ذهن» ما را به یاد «شبکه اجتماعی» (The Social Network,) دیوید فینچر می اندازد که هر محصولی باعث تولد سازمانی می شود که گفتمان جهانی را به شدت تحت تاثیر قرار خواهد داد و هر کدام اثرات جانبی دارد که باید در ادامه به آن ها پرداخته شود.

وفاداری «شکارچی ذهن» به سبک خانگی فینچر می تواند منحرف کننده باشد. دبی (هانا گراس)، نامزد فورد، یک دانشجوی فارغ التحصیل رشته روانشناسی در دانشگاه ویرجینیا است که نقشش توضیح تلاش ها و تمهیدات اجتماع و نقش تشدید کننده و مخرب آن در ناهنجاری های کسانی است که نمی توانند بر اساس قواعد جاری بازی عمل نمایند. نقش دبی یادآور شخصیت رونی مارا در فیلم «شبکه اجتماعی» است که برای برجسته کردن بی حسی و بی عاطفگی شخصیت قهرمان داستان وارد ماجرا می شود. خودبینی و تکبر در حال فزونی فورد، حالتی که تفاوت ناخوشایندی را با کنجکاوی مشتاقانه و دوست داشتنی او در ابتدای داستان دارد، از طریق فرو رفتن بیش از پیش او در افکار خود هنگامی که در کنار دبی است به تصویر کشیده می شود.

دکتر وندی کار (آنا تورف)، روانشناسی از دانشگاه بوستون که برای بررسی شخصیت و رفتارهای افراد جانی قاعده و قانون تعیین می کند مانند یک سپر رفتاری آشنا برای فورد عمل می کند که در صورت لزوم جلوی زیاده روی های او را بگیرد که ما را به یاد شخصیت کری کوون در فیلم «دختر گمشده» (Gone Girl) می اندازد.

با این وجود سریال «شکارچی ذهن» دو شکل مهیج از تضادهای اجتماعی را به زیبایی و به شیوه ای معتاد کننده و تاثیر گذار به تصویر می کشد. انتخاب بی نقص بازیگران دید جامعه شناسانه ی بی نقص فینچز و جوئل پنهال در مورد عناصر انسانی را نشان می دهد که برای یک رویکرد جنایی غیرطبیعی به نظر می رسند و کل سریال نحوه ی تغییر فرهنگ و تاثیرات فرهنگی را به بهترین شکل ممکن به نمایش می گذارد. شخصیت تنچ رفته رفته به وجدان بیدار داستان تبدیل می شود که از طریق آن «شکارچی ذهن» می تواند به نقد نژادپرستی و تبعیض طبقاتی در ساختار اف بی آی بپردازد بدون اینکه به وضوح این سازمان و طبقه ی فرهیختگان دانشگاهی را به تمسخر و انتقاد بگیرد.

مک کالانی درد احساس این که درک افراد از زندگی به شدت سخت و غیرقابل دسترسی شده است را دراماتیزه کرده و مشخص می کند که تنچ امید واقعی دوستی و همکاری است، روحی خسته و زخمی که در پشت ظاهر یک انسان سرسخت و شکست ناپذیر خود را پنهان کرده است. در ادامه تنهایی زن و شوهرها در پسِ پرده ی فرهنگ و عرف به تصویر کشیده می شود. فورد که دیگر از دنیای واقعی خسته شده است دیگر نمی تواند به رابطه با دبی ادامه دهد زیرا رفته رفته نسبت به تلاش هایی خسته کننده و آزار دهنده ای  که برای ادامه ی یک رابطه لازم است آگاه تر می شود و ارتباط نقاط رفتاری را درک می کند. همین درک است که فورد را با قاتلانی که او در تلاش برای درک آن هاست یکی می کند، قاتلانی که با فرض این که پشیمان شده اند به آن ها احساس ترحم کرده و در می یابد که ویژگی های آن ها مانند دو لنگه ی یک جفت کفش با ویژگی های خود او متناسب است.

در یکی از صحنه های مهم و تاثیر گذار سریال «شکارچی ذهن» فورد به مثابه یک دوست، در بیمارستان با کیمپر ملاقات می کند که دوستی آن ها از دیدگاه های متفاوتشان نسبت به کلیشه های فرهنگی و رویکردهای مرسوم زندگی نشأت می گیرد. اما در پسِ ظاهر مشتاق این سگِ آبی آرام و بی خطر (فورد) یک کوسه ی باهوش و ترسیده وجود دارد. فورد به نقطه ای رسیده که هیچ چیز واقعی نیست و همه از نظر او مظنون و مشکوک هستند و تلاش های او برای دستیابی به عدالت در نهایت نوعی دیگر از فاشیسم هوور را به نمایش می گذارد. دانش از هر چیزی برتر بوده اما بدون شک صدایی ناهنجار مانند آژیر خطر است که اعصاب و روان و سلامت روانی ما را تهدید می کند.

منبع: slantmagazine
مطالب مرتبط
مطالب دیگر از همین نویسنده
مشاهده بیشتر
بدون نظر

ورود