برای کسب موفقیت شغلی بهره هوشی مهمتر است یا هوش هیجانی؟

برای کسب موفقیت شغلی بهره هوشی مهمتر است یا هوش هیجانی؟
یک نظر

زمانی IQ یا همان بهره هوشی را اصلی ترین عامل تعیین کننده در میزان موفقیت فرد در زندگی خود می دانستند. روانشناسانی همچون هاوارد گاردنر به این نتیجه رسیدند که بهره هوشی برای سنجش توانایی افراد کافی نیست و معتقد بودند انواع مختلفی از هوش وجود دارد. بعد از آن نوبت به دنیل گولمن رسید که کتاب پیشگامانه ی او به نام «هوش هیجانی: چرا می تواند از بهره هوشی مهم تر باشد» (Emotional Intelligence: Why it Can Matter More than IQ) بیان می کرد چیزی به نام هوش هیجانی یا EQ وجود دارد که می تواند به اندازه ی بهره هوشی مهم باشد.

از زمانی که گولمن اصطلاح هوش هیجانی را باب کرد، اهمیت آن، به ویژه در دنیای کسب و کار، به طور گسترده ای به رسمیت شناخته شده است. گرچه این پرسش، که از میان بهره هوشی و هوش هیجانی کدام یک مهم تر است، به وفور مطرح می شود، اما پاسخ آن بسیار پیچیده است و چندان کمک کننده نیست. مثل این است که بپرسید قلب مهم تر است یا ریه ها. هر دو مهم اند. شاید درست تر این باشد که بپرسیم چه اهمیتی دارند و چقدر به یکدیگر مرتبط اند.

بهره هوشی یا IQ میزان توانایی ما در استدلال و حل مسأله را تعیین می کند. هوش هیجانی یا EQ توانایی ما در تشخیص، تمیز و مدیریت احساسات خود و احساسات دیگران را تعیین می کند. بهره هوشی نمرات درسی ما و دانشگاهی که می توانیم وارد آن شویم را تعیین می کند، امری که به طور کلی نقش زیادی در شغل اول ما دارد. اما بعد از آن، رابطه ی میان بهره هوشی و موفقیت رو به تیرگی می رود. بهره هوشی در اینجا مثل یک فیلتر عمل می کند، چرا که همه ی شغل ها به درجه ای از دانش و مهارت نیاز دارند.

دنیل گولمن معتقد بود شاید بهره هوشی ما را صاحب شغل کند، اما این هوش هیجانی است که سرعت پیشرفت و ترقی ما را تعیین می کند. مسأله بر سر آن است که بعد از شکل گیری مهارت های تکنیکی، این توانایی ما در کار با دیگران و برقراری ارتباط با آن ها است که میزان موفقیت ما در شغل خود را تعیین می کند. دنیل کانمن، روانشناس برنده ی جایزه نوبل معتقد است ما از کسانی خرید می کنیم که به آن ها اعتماد داریم و از آن ها خوش مان می آید، گرچه ممکن است در نهایت مبلغ بیشتری پرداخت کنیم. تحقیقات صورت گرفته در خصوص موفقیت فروشندگان مؤید این نکته است. بخش اعظم موفقیت ما در زندگی به میزان توانایی ما در برقراری ارتباط با دیگران ناشی می شود.

آنچه که این ارتباط را تعیین می کند میزان توانایی ما در درک احساسات خود و استفاده از آن ها به شکل مؤثر برای برقراری ارتباط با دیگران در سطحی عاطفی است. به گفته ی مایک گلدمن، نویسنده: «بزرگ ترین مانع در مسیر موفقیت و رضایت شخصی و شغلی ما مابین گوش های خودمان جای گرفته است. وقتی در شرایطی چالشی قرار می گیریم، احساسات ما در حالت خودکار قرار می گیرند و دست به کارها و عادت هایی می زنیم که ما را ضعیف می کنند. صرف تغییردر تمرکز خود، واقعیت ما و نتایجی که از کارهای خود می گیریم را هم تغییر خواهد داد.» گلدمن معتقد است تغییر در تمرکز نیازمند هوش هیجانی است، نه بهره هوشی.

ما پیش از فکر کردن احساس می کنیم. برای این مسأله توضیحی علمی وجود دارد. اولین باری که پیامی به ما می رسد، بخش آمیگدال مغز آن را دریافت می کند، بخش کوچک بادامی شکلی در قسمت عاطفی مغز. چند ثانیه ای طول می کشد تا پیام به بخش قدرتمند متفکر مغز یا همان نوقشر پیشانی برسد. در همین مدت همان اتفاقاتی رخ می دهد که هنگامی که افراد کنترل احساسات خود را از دست می دهند شاهد آن ها هستیم، مانند اتفاقاتی که در خشونت های جاده ای رخ می دهند. وقتی پیام به نوقشر می رسد، به دلیل برداشت بخش عاطفی مغز دچار سوگیری است. به همین دلیل است که برداشت های اولیه ی ذهنی بسیار مهم اند، چون در سطحی عاطفی رخ می دهند و تغییر آن ها دشوار است.

عمده ی بهره هوشی تا پیش از اواخر دوران نوجوانی تثبیت می شود. اما هوش هیجانی بسیار منعطف تر است و در صورتی که مصمم به این کار باشیم در هر مقطعی از زندگی می توانیم آن را افزایش دهیم.

رابطه ی میان بهره هوشی و هوش هیجانی را با تشبیه آن به یک ماشین مسابقه می توان توضیح داد. ماشین مسابقه نمادی است از ما که در مسیر زندگی در حرکت هستیم. موتور و قطعات خودرو بهره هوشی ما هستند، همان چیزی که در اختیار ما گذاشته شده تا با آن ماشین را به کار اندازیم. راننده ی ماشین هوش هیجانی ما است. اگر شانس برخورداری از یک موتور قدرتمند و قطعات خوب را داشته باشیم، ممکن است در مسیر موفقیت قرار گیریم.

با این حال، این همه ی ماجرا نیست. راننده (هوش هیجانی) کنترل نحوه ی استفاده ی مؤثر از این قطعات را برعهده دارد. همه ی ما داستان زندگی افراد بسیار باهوشی را شنیده ایم که به دلیل ناتوانی در اداره ی مؤثر خود شکست خوردند. در عین حال کسانی را سراغ داریم که نمره ی بالایی از آزمون بهره هوشی نمی گیرند و درس شان خوب نیست، اما عملکرد آن ها در زندگی به میزان قابل توجهی خوب است. البته ترکیب یک موتور قدرتمند و قطعات با کیفیت در دستان یک راننده ی بسیار ماهر، مزیت بزرگی را در اختیار ما می گذارد. بنابراین موفقیت ما در زندگی را این نکته تعیین می کند که تا چه حد توانایی استفاده ی مؤثر از هر دو نوع هوش یعنی بهره هوشی و هوش هیجانی با حفظ هماهنگی میان آن دو را داشته باشیم.

مطلب برای شما مفید بود؟

به مطلب امتیاز دهید

میانگین امتیازها 4.4 / 5. تعداد رای: 8

تاکنون رأی داده نشده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می‌دهد.

منبع: fastcompany
مطالب دیگر از همین نویسنده
مشاهده بیشتر
یک نظر

ورود