آلینا فرناندز در دوران کودکی، جزیرهای را که در آن متولد شده بود مکانی فریبنده و مسحورکننده میدید. او میگوید در خیابانهای سنگفرششده کوبا و هوای گرم و استوایی آن نوعی جادو وجود داشت. اما هیچچیز آنطور که به نظر میرسید نبود. و در ۱۰ سالگی، پایههای دنیایی که بر آن بنا شده بود ناگهان فرو ریخت.

در همان زمان بود که فرناندز فهمید مردی که او را بزرگ کرده بود، یک جراح قلب مهربان و مرفه، پدر واقعیاش نیست. مادر آلینا اعتراف کرد که آن نقش متعلق به فردی کاملاً متفاوت است؛ حاکم کوبا، مردی که آلینا تنها از طریق تلویزیون او را میشناخت؛ شخصیتی که به گفته خودش «همهچیزدان، همهجا حاضر و همهتوان، مثل خدا» بود: فیدل کاسترو.
۶۰ سال بعد، شوک و احساس خیانتی که فرناندز در آن لحظه تجربه کرد همچنان برای او زنده و دردناک است. حتی ۳۰ سال زندگی در ایالات متحده نیز نتوانسته از شدت آن بکاهد.

فرناندز در این باره به دیلی میل میگوید: «در ابتدا دچار تضاد درونی بودم؛ از یک طرف تمایل مادرم که میخواست او در کنارمان باشد و از طرف دیگر کشف این حقیقت که او هرگز قرار نبود واقعاً پدر من باشد. این را از همان ابتدا فهمیده بودم.»
آلینا اکنون مصرانه معتقد است که حاکمان سرزمین مادریاش، یعنی بستگان خودش، باید کنار بروند، حتی اگر این اتفاق با زور رخ دهد. او در این باره میگوید: «هر دیکتاتوری برای شکلگیری و قدرتمند شدن به یک فشار کوچک از بیرون نیاز دارد و من متقاعد شدهام که برای فروپاشی هم به یک فشار کوچک دیگر از بیرون احتیاج دارد. فکر میکنم این اتفاق اکنون در حال رخ دادن است.»

این وضعیت بسیار عجیب به نظر میرسد؛ اینکه از فاصلهای دور خواستار سرنگونی اعضای خانواده خود باشی.
پس آیا او خواستار حمله نظامی به کوبا است؟
آلینا چنین پاسخ میدهد: «آیا تا به حال دیدهاید یک دیکتاتور با میل خودش کنار برود؟ من چنین چیزی را در تاریخ ندیدهام. این رژیمها آنقدر ریشهدار و مستحکم میشوند که صرفاً با کوبیدن قابلمهها در خیابانها فرو نمیپاشند. چنین چیزی غیرممکن است. مردم بهتنهایی نمیتوانند این رژیم را سرنگون کنند. آنها به کمک نیاز دارند…در واقع، البته که برای حمله آمریکا دعا نمیکنم. اما کوباییهایی را در داخل کوبا میشناسم که چنین چیزی را آرزو میکنند، چون وضعیت آنها غیرقابل تحمل شده است.»

وضعیت خود فرناندز نیز خاص است؛ زنی تبعیدی که از خانواده مشهورش اعلام برائت کرده اما میداند هرچقدر هم که از نظر زمانی و جغرافیایی از آنها فاصله بگیرد، نمیتواند از میراثشان فرار کند.
عنوان مستند جدید آلینا فرناندز نیز همین موضوع را نشان میدهد. مستند Revolution’s Daughter در ماه آوریل در میامی به نمایش درآمد و اکنون در حال حضور در جشنوارههای مختلف فیلم است. فرناندز که اکنون ۷۰ سال دارد، از استقبال صورتگرفته از این فیلم بسیار خوشحال است.
در این مستند، ۱۳ تبعیدی متولد کوبا حضور دارند؛ افرادی با سنین ۲۵ تا ۹۲ سال که اکنون در میامی زندگی میکنند. از جمله آنها میتوان به گلوریا استفان، خواننده مشهور اشاره کرد. اما فرناندز محور اصلی روایت فیلم است.

در بخشی از فیلم او میگوید: «ما اینجا زندگی میکنیم، اما خانه ما آنجاست.» او اعتراف میکند که از صحبت کردن درباره خانوادهاش «خسته شده است»، اما کنجکاوی مردم را درک میکند. و البته داستان زندگی او واقعاً شگفتانگیز است.
آلینا در هاوانا به دنیا آمد و در تمام دوران کودکی خود تصور میکرد پدرش همان جراح قلب مرفه، اورلاندو فرناندز، است. اورلاندو با مادر او، ناتالیا روئلتا، ازدواج کرده بود؛ زنی زیبا، ثروتمند و ۲۰ سال جوانتر از او.


این زوج که از چهرههای شناختهشده محافل تنیس و قایقرانی باشگاه هاوانا کانتری کلاب بودند، دو دختر داشتند: ناتالیا که با نام نینا شناخته میشد و آلینا فرناندز که چهار سال از خواهرش کوچکتر بود.
اما مادر آنها رازی بزرگ در سینه داشت. او که از زندگی اشرافی و مهمانیهای شبانه خسته شده بود، به یکی از حامیان پرشور دانشجویانی تبدیل شد که قصد سرنگونی دیکتاتور وقت کوبا، فولخنسیو باتیستا، را داشتند.

ناتالیا حسابهای بانکی خود را خالی کرد و جواهراتش را فروخت تا هزینه فعالیت انقلابیون را تأمین کند. همچنین خانه خود را در اختیار آنها قرار داد تا در آنجا جلسات و برنامهریزیهایشان را برگزار کنند. وقتی فیدل کاسترو و همرزمانش دستگیر و زندانی شدند، او و روئلتا شروع به تبادل نامههای عاشقانه کردند.
یکی از این نامهها به اشتباه به دست همسر کاسترو، میرتا دیاز بالارت، رسید و او خیلی زود درخواست طلاق داد. پس از آزادی کاسترو از زندان، او و روئلتا وارد یک رابطه کوتاهمدت شدند؛ رابطهای که به تولد آلینا فرناندز انجامید. اما حقیقت درباره پدر واقعی او سالها از خودش پنهان نگه داشته شد تا اینکه سرانجام مادرش همهچیز را اعتراف کرد.

فرناندز تا آن زمان هیچ اطلاعی از واقعیت نداشت، اما بعدها فهمید رابطه مادرش با کاسترو و حقیقت درباره نسب او در واقع رازی نبود که کاملاً پنهان مانده باشد و بسیاری از اطرافیان از آن اطلاع داشتند. وقتی او در آستانه تغییر مدرسه بود و مادرش که میترسید دیر یا زود حقیقت را از دیگران بشنود، تصمیم گرفت خودش ماجرا را برای او بازگو کند.
ازدواج پدر و مادرش پس از این افشاگری دوام نیاورد. اورلاندو به ایالات متحده مهاجرت کرد و دختر بزرگتر، نینا، را نیز با خود برد. آلینا دیگر هرگز نه پدر و نه خواهرش را ندید، اما تا امروز نیز اورلاندو را «پدر واقعی» خود میداند.

فرناندز و مادرش در هاوانا ماندند و رهبر کوبا که در ژانویه ۱۹۵۹، اندکی پیش از سومین سالگرد تولد آلینا، باتیستا را سرنگون کرده بود، تنها گاهوبیگاه به دیدن آنها میآمد. آلینا در این باره میگوید: «فیدل کاسترو هرگز حضور دائمی در زندگی من نداشت. او خیلی وقتها به دیدن ما میآمد، بیشتر هم شبها. اما ناگهان ممکن بود برای یک سال کامل ناپدید شود یا یک روز سر و کلهاش پیدا شود و بعد دوباره غیبش بزند…فکر میکنم میشد گفت گاهی دچار حملات ناگهانی پدرانه میشد.»
کاسترو به او پیشنهاد داد نام خانوادگی او را انتخاب کند، اما آلینا نپذیرفت؛ زیرا میخواست بتواند فاصلهای میان خود و رهبر کوبا ایجاد کند.

اما در واقعیت، فرار از سایه فیدل کاسترو هرگز برای او ممکن نشد.
دختر کاسترو میگوید: «او همیشه در رفتوآمد بود و تقریباً هر روز ساعتها او را در تلویزیون میدیدی. سخنرانیهایش هیچوقت کمتر از پنج ساعت طول نمیکشید…بنابراین اینکه شبها ناگهان در اتاق نشیمن ظاهر شود، اتفاقی غیرمنتظره و عجیب بود. اما رابطه ما همینگونه بود.»
فرناندز از همان سالهای نخست زندگی با ایدئولوژی پدرش مشکل داشت. مادرش از او میخواست در ۴۵ روز کار اجباری در مزارع شرکت کند؛ برنامهای که از آن با عنوان «کار داوطلبانه» یاد میشد. وقتی آلینا با اشاره به اینکه این کار «داوطلبانه» است، از انجام آن سر باز زد، میان او و مادرش مشاجرهای شدید درگرفت.

او میگوید: «این یکی از تناقضهای زبانی بود که همیشه در کوبا وجود داشت؛ جایی که چیزی را داوطلبانه مینامیدند اما در عمل اجباری بود…همیشه این احساس ناراحتی را داشتم که چیزها آن چیزی نیستند که به نظر میرسند یا آن چیزی نیستند که به تو گفته میشود…و بعد، البته، وارد دوران نوجوانی میشوی و روحیه سرکشی در تو شکل میگیرد. شرایط واقعاً دشوار بود. در فضایی زندگی میکردی که کلمات معنای مخالف خود را داشتند. ناگهان متوجه میشدی که به نوعی ماسک بر چهره داری. من همیشه دوست داشتم مستقل فکر کنم. اما استقلال فکری در کوبا مجازات میشود.»
او به یاد میآورد که یک بار درباره ممنوعیت فروش صنایعدستی در یکی از میدانهای هاوانا با پدرش بحث کرده بود. فرناندز اصرار داشت که فروش محصولات دستساز هیچ اشکالی ندارد، اما کاسترو آن را مصداق سرمایهداری و اقدامی ضدانقلابی میدانست.

آلینا میگوید: «این یکی از تراژدیهای کوباست. ایدئولوژی از همان ابتدا خانوادهها را از هم جدا کرد. اگر مثل آنها فکر نکنی، به دشمن تبدیل میشوی. هیچ تحملی در برابر تفاوتهای فکری وجود ندارد…البته با فیدل گفتگوهایی داشتم. اما خیلی زود فهمیدم که او آدم گفتوگو نیست، آدم تکگویی است. بنابراین هر چیزی که من میگفتم اهمیتی نداشت. مهم این بود که خودش درباره آن موضوع چه فکری میکند یا دوست دارد درباره چه چیزی صحبت کند. مخالفت و رویارویی اصلاً پذیرفته نبود.»
فیدل کاسترو وجود ۱۱ فرزند را پذیرفته بود، اما تعداد واقعی فرزندان او احتمالاً بسیار بیشتر از این رقم است. زندگی خصوصی رهبر سابق کوبا یک راز دولتی محسوب میشد. گفته میشود او در سال ۱۹۸۰ برای دومین بار با دالیا سوتو دلوایه ازدواج کرده بود، اما این رابطه هرگز بهطور رسمی تأیید نشد.

در سال ۲۰۲۴، دونالد ترامپ بار دیگر نظریهای را زنده کرد که سالها پیش رد شده بود؛ اینکه جاستین ترودو فرزند فیدل کاسترو است. ترامپ در کتابی نوشت که مارگارت ترودو، مادر جاستین، «به نوعی با کاسترو ارتباط داشت» و «افراد زیادی میگویند جاستین پسر اوست.»
ترامپ همچنین نوشت:
«او قسم میخورد که اینطور نیست، اما از کجا میتواند بداند؟ کاسترو موهای خوبی داشت، آن پدری که میگویند پدرش بوده موهای خوبی نداشت، جاستین موهای خوبی دارد و درست مثل کاسترو به یک کمونیست تبدیل شده است.»

وقتی از فرناندز پرسیده شد که آیا فکر میکند نخستوزیر سابق کانادا برادر ناتنی اوست یا نه، شانههایش را بالا انداخت و گفت: «درباره اینکه جاستین ترودو یکی از پسران کاسترو است چیزهایی شنیدهام، اما تأیید یا تکذیب این موضوع را به خودش واگذار میکنم…چون اگر کمی درباره تاریخ تولد او تحقیق کنید، متوجه میشوید که این موضوع کاملاً با زمانی که والدینش به کوبا سفر کرده بودند همخوانی ندارد. ضمن اینکه موضوع حساسی است…پوست من کلفت شده است. به همه این حرفها عادت دارم. من به عنوان یک فرزند نامشروع به دنیا آمدم و به این موضوع افتخار میکنم، اما همه نمیتوانند با چنین مسئلهای کنار بیایند. نمیخواهم متخصص بررسی پدر واقعی آقای ترودو شوم.»
در سال ۱۹۹۳ و در ۳۷ سالگی، فرناندز دیگر تحمل سرکوبها و مشکلات شدید اقتصادی را نداشت. بنابراین در پوشش یک گردشگر اسپانیایی از کوبا فرار کرد؛ در حالی که دختر ۱۶ سالهاش را پشت سر میگذاشت. دختری که به او گفته بود باید از این فرصت برای فرار استفاده کند.

چند هفته بعد، جسی جکسون به هاوانا سفر کرد و توانست کاسترو را متقاعد کند که مجوز خروج آن دختر نوجوان را صادر کند. آن دختر اکنون ۴۹ ساله است، در ایالات متحده زندگی میکند و خودش مادری است که یک دختر ۹ ساله دارد.
فرناندز که در میامی بهعنوان تکنسین آزمایشگاه کار میکرد، بیش از ۲۰ سال پا به خاک کوبا نگذاشت. او سرانجام در سال ۲۰۱۴ برای مراقبت از مادر بیمار خود به کشورش بازگشت.


ناتالیا روئلتا که تا آخرین روز زندگیاش به کاسترو وفادار ماند، در سال ۲۰۱۵ و در سن ۸۹ سالگی در هاوانا درگذشت. فرناندز میگوید: «او تا روزی که از دنیا رفت عاشق فیدل بود؛ چیزی که واقعاً نمیتوانم درکش کنم…این احساسی است که هرگز، هرگز نخواهم فهمید و همین موضوع هم ما را از یکدیگر جدا میکرد.»
خود فیدل کاسترو نیز سال بعد، در ۹۰ سالگی درگذشت.
آیا چیزی وجود دارد که دخترش به خاطر آن به او افتخار کند؟

فرناندز در مورد کاسترو میگوید: «او فردی بود که از شرایط زمانه خود بهره برد…در آن دوران، جنبشهای استقلالطلبانه در سراسر جهان در حال شکلگیری بودند و کوبا نیز در کنار آنها قرار داشت؛ از جنگهای چریکی در آفریقا گرفته تا خاورمیانه و آمریکای لاتین…بنابراین او واقعاً یکی از چهرههای محوری آن ایدئولوژی بود…اما این به آن معنا نیست که من به او افتخار میکنم. من به خودم افتخار میکنم. چون مستقل ماندن از افسانهای مانند او کار آسانی نیست. این یک مبارزه روزانه است.»
فرناندز در مورد حمله ایالات متحده به کوبا میگوید: «دیدگاه من بحثبرانگیز است، اما معتقدم نمیتوان همهچیز را از بین برد و کل کشور را با خاک یکسان کرد…باید مطمئن شد که بحرانی انسانی ایجاد نمیشود که میلیونها نفر را تحت تأثیر قرار دهد.»
عموی او، رائول کاسترو، برادر کوچکتر فیدل، که اکنون ۹۵ سال دارد، از سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۸ رئیسجمهور کوبا بود. او در ۲۰ مه از سوی ایالات متحده به چهار فقره قتل متهم شد؛ اتهاماتی که به سرنگونی دو هواپیمای متعلق به گروه تبعیدی کوبایی-آمریکایی موسوم به Brothers to the Rescue در سال ۱۹۹۶ مربوط میشود. دادستانها مدعی هستند رائول که در آن زمان وزیر دفاع کوبا بود، دستور سرنگونی این هواپیماها را صادر کرده بود.

آیا فرناندز فکر میکند رائول هنوز هم پشت پرده کشور را اداره میکند؟
او پاسخ میدهد: «احتمالاً نه. راستش دارم فکر میکنم که اصلاً چه کسی اکنون قدرت را در دست دارد.»
در ماه فوریه گزارش شد که مارکو روبیو در حال گفتوگو با رائول گییرمو رودریگس کاسترو، نوه ۴۱ ساله رائول کاسترو و محافظ شخصی او بوده است.همچنین گزارشهایی منتشر شد مبنی بر اینکه او با آلخاندرو کاسترو اسپین، پسر ۶۰ ساله رائول کاسترو، نیز گفتوگو کرده است.
فرناندز میگوید از زمان کودکی دیگر پسرعموها و دخترعموهایش را ندیده و هیچ تصوری ندارد که در هاوانا چه میگذرد.

او میگوید: «هیچوقت احساس نمیکردم به آن خانواده تعلق دارم، بنابراین ارتباط زیادی هم با بقیه اعضای خانواده نداشتم…مادرم هم هرگز در آن جمع پذیرفته نمیشد.»
با این حال، اگر روزی تغییری در کوبا رخ دهد، او میخواهد به همان جزیره جادویی دوران کودکیاش بازگردد.

آلینا میگوید: «وقتی برای اولین بار به کوبا برگشتم، تجربه شگفتانگیزی بود؛ حس بازگشت به جایی که همیشه میخواستی از آن فرار کنی…همهچیز جادویی بود؛ آن حس، آن انرژی و آن زیبایی…رویای من این است که روزی دوباره به آنجا برگردم و زندگی کنم؛ چیزی که هنگام فرار از کوبا هرگز تصورش را نمیکردم.»





بدون نظر